سلام، اگر من را در دنیای واقعی میشناسید، لطفا همین الان از این وبلاگ خارج شوید، در غیر این صورت من صحبت دیگری با شما نخواهم داشت.
- Arnika ~
- سه شنبه ۲۲ شهریور ۰۱
سلام، اگر من را در دنیای واقعی میشناسید، لطفا همین الان از این وبلاگ خارج شوید، در غیر این صورت من صحبت دیگری با شما نخواهم داشت.

1. کاش یکم انرژی بذارم و این سریال رو زودتر تمومش کنم، البته بلد از اینکه فصل یک گیم اف ترونز رو تموم کردم.
2. دانشگاه ما ظاهرا قبلا اسمش بهزیستی بوده (در حال حاضر علوم توانبخشی و سلامت اجتماعی اسمشه) و خب ما هم بخاطر گشادی زیاد با همون اسم بهزیستی پیش میریم؛ مسئولین بشدت مسئولیت پذیر(فععععک نکنم) این دانشگاه بهزیستی همیشه میگن ما رو مثل بچه های خودشون میبینن و توی همین دو روز کاملا ثابتش کردن؛ ۲ روزه همه بچها پیگیرن که امتحانای شنبه یکشنبه رو به علت های مختلف و منطقی به تعویق بندازن منتهی دانشگاه هیچکدوم از مشکلات بچها به چپش نیست و فقط میتونم فحش بدم. البته خداروشکر استادی که آزمونش شنبهست دارای شعور بوده و خودش امتحانو برای ما به تعویق انداخت.
3. تازه رسیدم خوابگاه و خدای من چقدر سرده! سه ساعته بخاری (از کل سوییت فقط اتاق ما شوفاژ نداره^^) اتاقو روی بالاترین حالتش گذاشتم و دمای اتاق قربونش برم تکون نخورده و منم بدبخت فلک زده که به این سرما عادت ندارم دارم رسما منجمد میشم! وای وای آخه زن تویی که توی زمستون اهواز (۱۲ درجه) دک میزنی چرا پاشدی اومدی تهران؟!
4.امروز سه بار از دوستم پرسیدم واقعا نمیدونم موقع تصمیم گیری عقلمو کجا میذارم! بله تو شورتم.
5. از کل سوییت فعلا دو نفرمون و خداروشکرررر تا فردا توی اتاقم تنهام و اگر یکم هوا همکاری کنه باید بشینم دو تا چمدون خالی کنم *گریه
5. با خودم عهد بسته بودم وقتی نتا وصل شدن دیگه انقد توی گپ کلاس وراجی نکنم و با زندگیم برسم، حدس بزنید چیشد؟ بله قبل از اینکه نتا وصل بشن ما یک گپ توی بله زدیم و من دیشب تا فاکینگ ۳ شب داشتم زر میزدم و اولین و آخرین نفر بودم رسما. وای مبینا کاش آدم شی.
6. دیشب توی کوپهام دوتا نخبه (رتبه ۳۷ و ۸۶ تجربی) بودن، خنگشون من بودم🙏 لا لالا. که البته یکیشون ۳۵ سال داشتن و متخصص بودن و یکیشون ترم یک پزشکی تهران (رفیق جینیس و کصخلم) خلاصه خیلی مکالمه های جالبی داشتیم و اون خانوم وای وای من و رفیقم واقعا عاشقش شوووودیم سنسلهثایونیویحثنسایتاینیتیخیتیایا وای خانومی واقعا بیوتیفول و گاد. به شوهرش حشودیم شد واقعا.
7. یکی از بزرگترین شوک هایی که وقتی اومدم دانشگاه بهم وارد شد اینه که توی کلاسمون کیپاپر (آرمی رو فاکتور بگیریم) نداریم، و بچها هیچییی واقعا هیچیییی راجب ام بی تی آی و اقلیت های جنسی و ... نمیدونن. مثلا اون روز یکی برگشته بهم میگه مگه کلن دو تا جنسیت نداریم؟! *نبابا گریه چیه دارم میخندم* خلاصه دیشب تا ۳ نصفشونو نگه داشتم تا با ام بی تی آی آشنا شن. پلن بعدی اقلیت های جنسی هست منتهی یکم طول میکشه عملی شه چون خودم هم خیلی چیزی بارم نیست و باید موطالاعه کونم🧘♀️
8.واقعا قبل از چیدن وسایل نیاز دارم یک دست دیگه چرت بزنم و نمیدونم چرا وقتی میخوابم نصفم خوابه نصفم بیدار.
9. واقعا دانشجوی بهزیستی نه. واقعا نیدسثنثتطعخسمصکسحیجینیتبحینیاینسایهقجینیت.
ماری عمیقا میخوام جیغ بکشم، بلند و با گریه، میخوام داد بزنم ولی نمیتونم، ولی نمیشه! ماری من از خوابگاه خستهم چون دلم برای غذای مامانم تنگ شده، از دانشگاه خستهم چون همهش باید خودم رو توضیح بدم، از توضیح دادن خستهم چون پایانی نداره! تراپیست میگفت خودت باش، میدونی ماری من همیشه سعی میکردم خودم باشم ولی هر برداشتی از من شده جز اونی که واقعا هستم! پس شاید باید دور ارتباط برقرار کردن رو خط بکشم، شاید باید حرف نزنم؛ ولی ماری میدونی آدمها از سکوت تو هم حرف درمیارن! میخوام فقط بشنوم، از این به بعد میخوام تلاشمو کنم. نمیخوام روی آدم ها برچسب بزنم چون هر کسی زخم هایی داره. میخوام با همه دوست باشم اما از سوتفاهم ها بیزارم. میخوام به همه عشق بورزم اما چطوری وقتی همهش نفرت دورمه؟! از حرف ها خستهم، از کنایهها، ماری چرا من همیشه مقصرم؟ چرا منم که همیشه عذرخواهی میکنه؟ چرا فقط منم که از دعوا و بحث بیزارم؟ چرا فقط من خستهم؟ ماری لااقل تو بهم بگو که تقصیر من نبوده! تقصیر من نبوده که بدنیا اومدم، تقصیر من نبوده که آدمها خوشحال نیستن، بهم بگو! تقصیر من نبوده که گناه کردم، بگو که مقصر نیستم. بگو بگو؛ تقصیر تو نبوده، تقصیر تو نبوده. ولی همچنان من موندم و یک دنیا بیقراری و گناهایی که ناخواسته مرتکب شدم. حتی خدا هم دیگه بهم نگاه نمیکنه ماری، البته میترسم صداش بزنم، خجالت میکشم از اینکه به این آسونی دارم میبُرم، از اینکه همیشه تقصیر من بوده. درسته ماری من از اول یک خطا بودم. وجودم خطاست. میدونی ماری من توی زندگیم کلی برچسب خوردم اما هیچکدوم روی زخمهام ننشست، همه رو روی دهنم زدن. توی سرم. و همهچی گیر کرده اینجا، توی این قلب بیصاحاب. کاش درش بیارم، هر چی میکشم از این دله.
۵ دسامبر ۲۰۲۵
+ فکر کنم از این به بعد اینجا برای ماری بنویسم.
++ بین قالب های پیشنهادی این ظرمو جلب کرد، اما نوشته هاش یکم ریزنㅜㅜ
+++ کاش طول ترم درس میخوندم *گریه* به قول ایمان هر جور حساب میکنم نمیرسم تمومش کنم. من یکی به شخصه به پاس شدن هم راضیم ولی خانواده من را پخ میکند بات آی دونت فاکینگ کر. نیناینای
++++ خیلی زشته که اصلن یادم نمیاد چجوری روی پست باید آهنگ گذاشت؟! کومک!!!
+++++ داشتم فکر میکردم خیلی جالب و ترسناک میشد اگر یکی از کاربرای بیان همکلاسیایم از آب درمیومد ㅜㅜ
یکی از قالب های قدیمیم.
چقدر دلم برای روزای تابستونی که هیچ درسی نداشتم و صبح تا عصر مینشستم پای قالب وبلاگ و بعدش باید میرفتم باشگاه و شب هم قبل خواب کتاب میخوندم تنگ شده.
این روزها بین این همه حسی که درونم مرده خاطرات بیان تنها چیزایی بودن که زنده شدن.
چند وقت پیش گفتم از اینجا نوشتن میترسم چون حس میکنم قضاوت میشم، اما فکر کنم الان برعکسه.
حدودا یک یا دو ماه پیش بود که نشستم پست هام رو از اول خوندم، یک سری پست داشتم که برای ده سال آینده خودم نوشته بودم، داشتم فکر میکردم که؛ نمیدونم اون موقع میخواستم الان دقیقا کجا باشم، حتی نمیدونم برای ده سال آینده میخواستم کجا باشم، و میدونید به چه جوابی رسیدم، اینکه اون مبینا این حرف ها رو ننوشته تا بهت بگه میخوام الان کجا باشی میخوام برای من اینکار رو کنی، اینها رو نوشته تا بهت بگه تو اینها رو گذروندی، ای دل اگه روزگار سختی داری بدون این رو هم میگذرونی.
غرها و روزمرگیهام رو توی کامنت بگم چون مبینای ۲ سال دیگه حوصله نداره یک پست طولانی بخونه چه برسه ۱۰ سال دیگه.
پ.ن: عنوان رو نوشتم آرنیکا به امید اینکه شاید یک روزی اسمم رو عوض کنم..

روزای شلوغ و آدمهای جدید. کاملا بیان رو فراموش کرده بودم، باید آدرس وبلاگم رو عوض کنم.
برعکس روزایی که خیلی اینجا بودم ولی چیز خاصی برای نوشتن نداشتم، این روزها که اصلا بیان نمیام خیلی حرفها هست که باید بنویسم. باید خودمو خالی کنم، از دست آدمهای دنیای واقعی، جایی که آدمهای دنیای واقعی نباشن.
فیزیوتراپی. تهران.
و در آخر؛ این پلی هست بین پایان مسیری که خودم انتخابش نکردم، و شروع مسیری که خودم انتخابش کردم.
یادمه وقتی بچه بودم برام سوال بود سر درد چه شکلیه؟! و همیشه دلم میخواست یکبار سر درد داشته باشم. الان تقریبا بیشتر از دو ساله که میگرن من خودش رو نشون داده، به گفته متخصص ها این یک بیماری ارثی هست و به یک محرک نیاز داره تا فعال بشه، فعلا درمان خاصی هم نداره و فقط با مسکن و کافئین و ویتامین یا روش هایی مثل محیط تاریک و خنک، بدون بو و صدا و استفاده از کمپرس های سرد یکم میتونی این درد رو کم کنی، از یک روز به بعد هم مسکن های قبلیت دیگه اثری ندارن و باید مسکن های قوی تر رو شروع کنی. و از یک جایی انقدر سردرد ها شدید میشن که احساس میکنی هیچ کدوم از روش ها بدرد نمیخورن و در اوج خوشحالی و خوشبختی در اوایل جوونی خودت برای خودت آرزوی مرگ میکنی چون یک سر درد تمام سیستمت رو مختل کرده و رسما هیچکاری نمیتونی بکنی جز تحمل، من دو ساله دارم تحمل میکنم و صبر واقعا هیچکاری نکرده و مطمئن شدم تنها راه تموم شدنش مردنه، اما من واقعا دلم نمیخواد بمیرم از طرفی هم واقعا دلم میخواد از این درد رها بشم. لعنت بهت مبینا، کاش هیچوقت دلت نمیخواست تجربهش کنی! این بیماری رسما معلوم نیست چیه، امآرآی سالم و علائمی که داشتم معنی میگرن رو داشت، واقعا مضخرفه، دکتر ها همه گفتن بیماری ارثی هست و مامان و بابا مطمئن بودن نه خودشون و نه هیچکس دیگه میگرن نداره، خب پس جهش ژنتیکی بود؟! از اینکه حاصل جهش ژنتیکی بودم مطمئن بودم، چون بجز بخش ظاهری توی بقیه چیزها اپسیلونی شبیه خانواده نیستم، نه رفتار، نه افکار، نه هوش، الان دو ساله که مرض هم بهش اضافه شده. خدایا شکرت. من واقعا به عدالت خدا پی بردم. متخصص دومی میگفت محرکش استرس کنکورت هست، بقیه متخصص ها هم وقتی میگفتم کنکوریام در جواب گفتن خب پس نگران نباش بعد کنکورت اوکی میشی! دو ماهه کنکور دادم، خوب بودم و خبری از سر درد نبود، الان یک هفتهست که این سر درد ها برگشتن، در کنارش سرما خوردم، دارم خودمو برای رفتن بابابزرگ از پیشمون آماده میکنم، مشکل مالی بزرگی داره برامون پیش میاد و من از الان به فکر کار کردن هستم، به هیچکس نمیتونم بگم میگرنم برگشته چون هیچ کمکی از دستش برنمیاد و حتی ممکنه بهم غر بزنن انگار که خودم خواستم این اتفاق بیفته یا خودمو زدم به مریضی، جدیدا دستام بشدت درد میکنن و هیچ مسکنی اثر نداره، تکواندو یا بهتر بگم ورزش رو به بهونه های الکی بابام قطع کردم، از بابام هر روز دارم متنفر تر میشم، مامانم اصلا شنونده خوبی نیست، مهدی هم رازدار خوبی نیست، کمتر از یک ماهه دیگه میرم دانشگاه و خوابگاه و باید سعی کنم قبلش تمام مشکلات روحیم رو حل کنم وگرنه بدتر میشه، به هیچکس نمیتونم بگم ولی شاید بزرگترین دلیلی که فیزوتراپی رو به پزشکی و داروسازی ترجیح دادم و حاضر شدم طعنه ها تیکه های مردم رو بخاطر انتخاب رشتهم تحمل کنم، میگرنم بود، چون استرس برام سمه، نه میتونم آهنگ گوش بدم نه از گوشی زیاد استفاده کنم وگرنه بعدش فاتحهم خوندست، تا الان خیلی خوب همه چرت و پرت ها رو تحمل کردم، حمایت ها و تبریک های زیادی رو از دست دادم، توی فامیل هیچکس بخاطر رتبهام به من تبریک نگفت و ففط بخاطر انتخاب رشتهام سرزنش میشم، به جاش همه منتظرن ببینن پسرخالم با رتبه هفت هزار پزشکی تعهدی میاره تا شامش رو بخورن یا نه، جدیدا اگر طولانی مدت هم کتاب بخونم چشمام و گوشام و دماغم میخوان بترکن، دوباره خونریزی داشتم ولی مامان قبلا گفت اینا طبیعی هستن و جای نگرانی ندارن پس دیگه بهش نگفتم چون بابابزرگ خیلی حالش بدتر از منه و مامان و بقیه واقعا دارن پر پر میشن در صورتی که من اصلا برای خوب شدن بابابزرگ دعا نمیکنم چون از اینکه میبینم انقدر زنده موندن داره زجرش میده متنفرم و فقط براش آرزوی آرامش دارم، برای هر کاری که دوست دارم انجام بدم پول ندارم، ریدم دهن کسی که گفت پول خوشبختی نمیاره. تنها خوبی این روزا اینه که بخاطر بابابزرگ تقریبا هیچکی جز خودم خونه نیست، همه پیگیر کارای اونن و من هم چون سرماخوردم نمیتونم برم، به موقع ترین سرماخوردگی عمرم بود، خیلی وقت بود انقدر با خودم تنها نبودم، سعی میکنم خیلی فکر نکنم برای همین باید بنویسم و الان بیان بهترین جا هست برای من، چون دیلی هام تقریبا برای دوستام قابل دسترس شده و اصلا دلم نمیخواد با هیچکدومشون این موضوعات رو به اشتراک بذارم. کم کم حتی با قضاوت های خانوادهم هم دارم کنار میام، چون دیگه واقعا مثل یک بزرگسال باید یاد بگیرم خودم حلشون کنم و الان حتی مامان اینا هم خبر ندارن میگرن من عود کرده، دیگه چه برسه به کسایی که نمیدونن من میگرن دارم. مبینا تحمل کن، ولی خب من بهت قول بهبودی نمیدم.