۹۶ مطلب توسط «Arnika ‌~» ثبت شده است

Maybe in another world you'll be mine

باز هم سپاسگزار و غمگینم. کلیک

و همچنان امیدوارم این اتفاق نیفته، بیان تنها خونه امن من بود و از اینکه زندگی‌ جوری پیش رفت که نوشتن در اینجا رو به روزهایی که نمی‌دونستم کی قراره برسن موکول می‌کردم، متنفرم.

آدرس دیلی ها رو سیو کردم البته هنوز افرادی هستن که چیزی نگفتن اما امیدوارم باز هم بتونم به نوشته‌هاتون دسترسی داشته باشم، نوشته هایی که میشه آخر شب‌ها بهشون پناه آورد.

متاسفانه دیلی خودم ( https://t.me/vrnjka ) چون بچهای دانشگاه دارنش دیگه مثل قبل نمی‌تونم توش بنویسم. و خب درحال حاضر قصدی هم برای زدن چنل پابلیک جدید ندارم. تنهای خونه‌ی امن من اینجا بود و خب داره خراب میشه.

ممنون میشم اگر دوست داشتید، دیلی شما رو داشته باشم.

به امید روزهای بهتر برای همه‌ و ایران.

  • ۱
  • نظرات [ ۰ ]
    • Arnika ‌~
    • پنجشنبه ۸ اسفند ۰۴

    بهزیستی core:

    1. کاش یکم انرژی بذارم و این سریال رو زودتر تمومش کنم، البته بلد از اینکه فصل یک گیم اف ترونز رو تموم کردم. 

    2. دانشگاه ما ظاهرا قبلا اسمش بهزیستی بوده (در حال حاضر علوم توانبخشی و سلامت اجتماعی اسمشه) و خب ما هم بخاطر گشادی زیاد با همون اسم بهزیستی پیش میریم؛ مسئولین بشدت مسئولیت پذیر(فععععک نکنم) این دانشگاه بهزیستی همیشه میگن ما رو مثل بچه های خودشون می‌‌بینن و توی همین دو روز کاملا ثابتش کردن؛ ۲ روزه همه بچها پیگیرن که امتحانای شنبه یکشنبه رو به علت های مختلف و منطقی به تعویق بندازن منتهی دانشگاه هیچکدوم از مشکلات بچها به چپش نیست و فقط می‌تونم فحش بدم. البته خداروشکر استادی که آزمونش شنبه‌ست دارای شعور بوده و خودش امتحانو برای ما به تعویق انداخت. 

    3. تازه رسیدم خوابگاه و خدای من چقدر سرده! سه ساعته بخاری (از کل سوییت فقط اتاق ما شوفاژ نداره^^) اتاقو روی بالاترین حالتش گذاشتم و دمای اتاق قربونش برم تکون نخورده و منم بدبخت فلک زده که به این سرما عادت ندارم دارم رسما منجمد میشم! وای وای آخه زن تویی که توی زمستون اهواز (۱۲ درجه) دک میزنی چرا پاشدی اومدی تهران؟!

    4.امروز سه بار از دوستم پرسیدم واقعا نمیدونم موقع تصمیم گیری عقلمو کجا می‌ذارم! بله تو شورتم.

    5. از کل سوییت فعلا دو نفرمون و خداروشکرررر تا فردا توی اتاقم تنهام و اگر یکم هوا همکاری کنه باید بشینم دو تا چمدون خالی کنم *گریه

    5. با خودم عهد بسته بودم وقتی نتا وصل شدن دیگه انقد توی گپ کلاس وراجی نکنم و با زندگیم برسم، حدس بزنید چی‌شد؟ بله قبل از اینکه نتا وصل بشن ما یک گپ توی بله زدیم و من دیشب تا فاکینگ ۳ شب داشتم زر میزدم و اولین و آخرین نفر بودم رسما. وای مبینا کاش آدم شی.

    6. دیشب توی کوپه‌ام دوتا نخبه (رتبه ۳۷ و ۸۶ تجربی) بودن، خنگشون من بودم🙏 لا لالا. که البته یکی‌شون ۳۵ سال داشتن و متخصص بودن و یکی‌شون ترم یک پزشکی تهران (رفیق جینیس و کصخلم) خلاصه خیلی مکالمه های جالبی داشتیم و اون خانوم وای وای من و رفیقم واقعا عاشقش شوووودیم سنسلهثایونیویحثنسایتاینیتیخیتیایا وای خانومی واقعا بیوتیفول و گاد. به شوهرش حشودیم شد واقعا.

    7. یکی از بزرگترین شوک هایی که وقتی اومدم دانشگاه بهم وارد شد اینه که توی کلاسمون کیپاپر (آرمی رو فاکتور بگیریم) نداریم، و بچها هیچییی واقعا هیچیییی راجب ام بی تی آی و اقلیت های جنسی و ... نمیدونن. مثلا اون روز یکی برگشته بهم میگه مگه کلن دو تا جنسیت نداریم؟! *نبابا گریه چیه دارم می‌خندم* خلاصه دیشب تا ۳ نصفشونو نگه داشتم تا با ام بی تی آی آشنا شن. پلن بعدی اقلیت های جنسی هست منتهی یکم طول میکشه عملی شه چون خودم هم خیلی چیزی بارم نیست و باید موطالاعه کونم🧘‍♀️

    8.واقعا قبل از چیدن وسایل نیاز دارم یک دست دیگه چرت بزنم و نمیدونم چرا وقتی میخوابم نصفم خوابه نصفم بیدار.

    9. واقعا دانشجوی بهزیستی نه. واقعا نیدسثنثتطعخسمصکسحیجینیتبحینیاینسایهقجینیت. 

  • ۲
  • نظرات [ ۵ ]
    • Arnika ‌~
    • پنجشنبه ۳ بهمن ۰۴

    بگو تقصیر تو نبوده.

    ماری عمیقا می‌خوام جیغ بکشم، بلند و با گریه، میخوام داد بزنم ولی نمیتونم، ولی نمیشه! ماری من از خوابگاه خسته‌م چون دلم برای غذای مامانم تنگ شده، از دانشگاه خسته‌م چون همه‌ش باید خودم رو توضیح بدم، از توضیح دادن خسته‌م چون پایانی نداره! تراپیست می‌گفت خودت باش، می‌دونی ماری من همیشه سعی می‌کردم خودم باشم ولی هر برداشتی از من شده جز اونی که واقعا هستم! پس شاید باید دور ارتباط برقرار کردن رو خط بکشم، شاید باید حرف نزنم؛ ولی ماری می‌دونی آدم‌ها از سکوت تو هم حرف درمیارن! می‌خوام فقط بشنوم، از این به بعد می‌خوام تلاشمو کنم. نمی‌خوام روی آدم ها برچسب بزنم چون هر کسی زخم هایی داره. می‌خوام با همه دوست باشم اما از سوتفاهم ها بیزارم. می‌خوام به همه عشق بورزم اما چطوری وقتی همه‌ش نفرت دورمه؟! از حرف ها خسته‌م، از کنایه‌ها، ماری چرا من همیشه مقصرم؟ چرا منم که همیشه عذرخواهی می‌کنه؟ چرا فقط منم که از دعوا و بحث بیزارم؟ چرا فقط من خسته‌م؟ ماری لااقل تو بهم بگو که تقصیر من نبوده! تقصیر من نبوده که بدنیا اومدم، تقصیر من نبوده که آدم‌ها خوشحال نیستن، بهم بگو! تقصیر من نبوده که گناه کردم، بگو که مقصر نیستم. بگو بگو؛ تقصیر تو نبوده، تقصیر تو نبوده. ولی همچنان من موندم و یک دنیا بی‌قراری و گناهایی که ناخواسته مرتکب شدم. حتی خدا هم دیگه بهم نگاه نمیکنه ماری، البته می‌ترسم صداش بزنم، خجالت می‌کشم از اینکه به این آسونی دارم می‌بُرم، از اینکه همیشه تقصیر من بوده. درسته ماری من از اول یک خطا بودم. وجودم خطاست. میدونی ماری من توی زندگیم کلی برچسب خوردم اما هیچکدوم روی زخم‌هام ننشست، همه رو روی دهنم زدن. توی سرم. و همه‌چی گیر کرده اینجا، توی این قلب بی‌صاحاب. کاش درش بیارم، هر چی میکشم از این دله.

    ۵ دسامبر ۲۰۲۵


    + فکر کنم از این به بعد اینجا برای ماری بنویسم. 

    ++ بین قالب های پیشنهادی این ظرمو جلب کرد، اما نوشته هاش یکم ریزنㅜㅜ 

    +++ کاش طول ترم درس می‌خوندم *گریه* به قول ایمان هر جور حساب می‌کنم نمیرسم تمومش کنم. من یکی به شخصه به پاس شدن هم راضیم ولی خانواده من را پخ می‌کند بات آی دونت فاکینگ کر. نی‌نای‌نای 

    ++++ خیلی زشته که اصلن یادم نمیاد چجوری روی پست باید آهنگ گذاشت؟! کومک!!!

    +++++ داشتم فکر می‌کردم خیلی جالب و ترسناک می‌شد اگر یکی از کاربرای بیان همکلاسی‌ایم از آب درمیومد ㅜㅜ 

  • ۲
  • نظرات [ ۱۶ ]
    • Arnika ‌~
    • دوشنبه ۳۰ دی ۰۴

    ...

    برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
    • Arnika ‌~
    • پنجشنبه ۲۶ دی ۰۴

    نا‌مه‌ای به آرنیکای ده سال آینده، پارت نمیدونم چندم

    یکی از قالب های قدیمی‌م.

    چقدر دلم برای روزای تابستونی که هیچ درسی نداشتم و صبح تا عصر می‌نشستم پای قالب وبلاگ و بعدش باید میرفتم باشگاه و شب هم قبل خواب کتاب می‌خوندم تنگ شده. 

    این روزها بین این همه حسی که درونم مرده خاطرات بیان تنها چیزایی بودن که زنده شدن. 

    چند وقت پیش گفتم از اینجا نوشتن می‌ترسم چون حس می‌کنم قضاوت میشم، اما فکر کنم الان برعکسه. 

    حدودا یک یا دو ماه پیش بود که نشستم پست هام رو از اول خوندم، یک سری پست داشتم که برای ده سال آینده خودم نوشته بودم، داشتم فکر می‌کردم که؛ نمیدونم اون موقع می‌خواستم الان دقیقا کجا باشم، حتی نمیدونم برای ده سال آینده می‌خواستم کجا باشم، و می‌دونید به چه جوابی رسیدم، اینکه اون مبینا این حرف ها رو ننوشته تا بهت بگه می‌خوام الان کجا باشی می‌خوام برای من اینکار رو کنی، اینها رو نوشته تا بهت بگه تو این‌ها رو گذروندی، ای دل اگه روزگار سختی داری بدون این رو هم می‌گذرونی. 

    غرها و روزمرگی‌هام رو توی کامنت بگم چون مبینای ۲ سال دیگه حوصله نداره یک پست طولانی بخونه چه برسه ۱۰ سال دیگه.

    پ.ن: عنوان رو نوشتم آرنیکا به امید اینکه شاید یک روزی اسمم رو عوض کنم..

  • ۳
  • نظرات [ ۱۷ ]
    • Arnika ‌~
    • دوشنبه ۲۳ دی ۰۴

    It's gonna be fuckin' hard

    روزای شلوغ و آدم‌های جدید. کاملا بیان رو فراموش کرده بودم، باید آدرس وبلاگم رو عوض کنم. 

    برعکس روزایی که خیلی اینجا بودم ولی چیز خاصی برای نوشتن نداشتم، این روزها که اصلا بیان نمیام خیلی حرف‌ها هست که باید بنویسم. باید خودمو خالی کنم، از دست آدم‌های دنیای واقعی، جایی که آدم‌های دنیای واقعی نباشن.

     

  • ۳
  • نظرات [ ۲۸ ]
    • Arnika ‌~
    • سه شنبه ۳ دی ۰۴

    پایان ارور ۴۰۴

     فیزیوتراپی. تهران.

    و در آخر؛ این پلی هست بین پایان مسیری که خودم انتخابش نکردم، و شروع مسیری که خودم انتخابش کردم.

  • ۶
  • نظرات [ ۱۰ ]
    • Arnika ‌~
    • يكشنبه ۲۱ مهر ۰۴
    ای ملائک که به سنجیدن ما مشغولید؛
    بنویسید که اندوه بشر بسیار است.
    _حامد عسکری_

    می‌نویسم؛ از امیدی که بر تنِ درد می‌تابد.

    لطفا با لبخند وارد شوید.
    منوی وبلاگ
    موضوعات
    نویسندگان
    پیوندها