۴ مطلب در دی ۱۴۰۴ ثبت شده است

بگو تقصیر تو نبوده.

ماری عمیقا می‌خوام جیغ بکشم، بلند و با گریه، میخوام داد بزنم ولی نمیتونم، ولی نمیشه! ماری من از خوابگاه خسته‌م چون دلم برای غذای مامانم تنگ شده، از دانشگاه خسته‌م چون همه‌ش باید خودم رو توضیح بدم، از توضیح دادن خسته‌م چون پایانی نداره! تراپیست می‌گفت خودت باش، می‌دونی ماری من همیشه سعی می‌کردم خودم باشم ولی هر برداشتی از من شده جز اونی که واقعا هستم! پس شاید باید دور ارتباط برقرار کردن رو خط بکشم، شاید باید حرف نزنم؛ ولی ماری می‌دونی آدم‌ها از سکوت تو هم حرف درمیارن! می‌خوام فقط بشنوم، از این به بعد می‌خوام تلاشمو کنم. نمی‌خوام روی آدم ها برچسب بزنم چون هر کسی زخم هایی داره. می‌خوام با همه دوست باشم اما از سوتفاهم ها بیزارم. می‌خوام به همه عشق بورزم اما چطوری وقتی همه‌ش نفرت دورمه؟! از حرف ها خسته‌م، از کنایه‌ها، ماری چرا من همیشه مقصرم؟ چرا منم که همیشه عذرخواهی می‌کنه؟ چرا فقط منم که از دعوا و بحث بیزارم؟ چرا فقط من خسته‌م؟ ماری لااقل تو بهم بگو که تقصیر من نبوده! تقصیر من نبوده که بدنیا اومدم، تقصیر من نبوده که آدم‌ها خوشحال نیستن، بهم بگو! تقصیر من نبوده که گناه کردم، بگو که مقصر نیستم. بگو بگو؛ تقصیر تو نبوده، تقصیر تو نبوده. ولی همچنان من موندم و یک دنیا بی‌قراری و گناهایی که ناخواسته مرتکب شدم. حتی خدا هم دیگه بهم نگاه نمیکنه ماری، البته می‌ترسم صداش بزنم، خجالت می‌کشم از اینکه به این آسونی دارم می‌بُرم، از اینکه همیشه تقصیر من بوده. درسته ماری من از اول یک خطا بودم. وجودم خطاست. میدونی ماری من توی زندگیم کلی برچسب خوردم اما هیچکدوم روی زخم‌هام ننشست، همه رو روی دهنم زدن. توی سرم. و همه‌چی گیر کرده اینجا، توی این قلب بی‌صاحاب. کاش درش بیارم، هر چی میکشم از این دله.

۵ دسامبر ۲۰۲۵


+ فکر کنم از این به بعد اینجا برای ماری بنویسم. 

++ بین قالب های پیشنهادی این ظرمو جلب کرد، اما نوشته هاش یکم ریزنㅜㅜ 

+++ کاش طول ترم درس می‌خوندم *گریه* به قول ایمان هر جور حساب می‌کنم نمیرسم تمومش کنم. من یکی به شخصه به پاس شدن هم راضیم ولی خانواده من را پخ می‌کند بات آی دونت فاکینگ کر. نی‌نای‌نای 

++++ خیلی زشته که اصلن یادم نمیاد چجوری روی پست باید آهنگ گذاشت؟! کومک!!!

+++++ داشتم فکر می‌کردم خیلی جالب و ترسناک می‌شد اگر یکی از کاربرای بیان همکلاسی‌ایم از آب درمیومد ㅜㅜ 

  • ۲
  • نظرات [ ۱۶ ]
    • Arnika ‌~
    • دوشنبه ۳۰ دی ۰۴

    ...

    برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
    • Arnika ‌~
    • پنجشنبه ۲۶ دی ۰۴

    نا‌مه‌ای به آرنیکای ده سال آینده، پارت نمیدونم چندم

    یکی از قالب های قدیمی‌م.

    چقدر دلم برای روزای تابستونی که هیچ درسی نداشتم و صبح تا عصر می‌نشستم پای قالب وبلاگ و بعدش باید میرفتم باشگاه و شب هم قبل خواب کتاب می‌خوندم تنگ شده. 

    این روزها بین این همه حسی که درونم مرده خاطرات بیان تنها چیزایی بودن که زنده شدن. 

    چند وقت پیش گفتم از اینجا نوشتن می‌ترسم چون حس می‌کنم قضاوت میشم، اما فکر کنم الان برعکسه. 

    حدودا یک یا دو ماه پیش بود که نشستم پست هام رو از اول خوندم، یک سری پست داشتم که برای ده سال آینده خودم نوشته بودم، داشتم فکر می‌کردم که؛ نمیدونم اون موقع می‌خواستم الان دقیقا کجا باشم، حتی نمیدونم برای ده سال آینده می‌خواستم کجا باشم، و می‌دونید به چه جوابی رسیدم، اینکه اون مبینا این حرف ها رو ننوشته تا بهت بگه می‌خوام الان کجا باشی می‌خوام برای من اینکار رو کنی، اینها رو نوشته تا بهت بگه تو این‌ها رو گذروندی، ای دل اگه روزگار سختی داری بدون این رو هم می‌گذرونی. 

    غرها و روزمرگی‌هام رو توی کامنت بگم چون مبینای ۲ سال دیگه حوصله نداره یک پست طولانی بخونه چه برسه ۱۰ سال دیگه.

    پ.ن: عنوان رو نوشتم آرنیکا به امید اینکه شاید یک روزی اسمم رو عوض کنم..

  • ۳
  • نظرات [ ۱۷ ]
    • Arnika ‌~
    • دوشنبه ۲۳ دی ۰۴

    It's gonna be fuckin' hard

    روزای شلوغ و آدم‌های جدید. کاملا بیان رو فراموش کرده بودم، باید آدرس وبلاگم رو عوض کنم. 

    برعکس روزایی که خیلی اینجا بودم ولی چیز خاصی برای نوشتن نداشتم، این روزها که اصلا بیان نمیام خیلی حرف‌ها هست که باید بنویسم. باید خودمو خالی کنم، از دست آدم‌های دنیای واقعی، جایی که آدم‌های دنیای واقعی نباشن.

     

  • ۳
  • نظرات [ ۲۷ ]
    • Arnika ‌~
    • سه شنبه ۳ دی ۰۴
    ای ملائک که به سنجیدن ما مشغولید؛
    بنویسید که اندوه بشر بسیار است.
    _حامد عسکری_

    می‌نویسم؛ از امیدی که بر تنِ درد می‌تابد.

    لطفا با لبخند وارد شوید.
    منوی وبلاگ
    موضوعات
    نویسندگان
    پیوندها