۴ مطلب در آبان ۱۴۰۱ ثبت شده است

حالم خوبه!

دوباره روی زمین دراز کشیده‌ام و به خودم دروغ می‌گویم: 
_من خوبم! 
مادرم از اتاق وارد می‌شود و از من به خاطر سروصداها عذرخواهی ‌می‌کند.
_مشکلی ندارم فقط حال خودم یکم خوب نیست با صدا مشکلی نداشتم باور کن.
دیگر خودم هم نمی‌دانم چقدر از حرف هایی که می‌زنم دروغ هستند یا نه، اما می‌دانم من دیگر با تمام صداها مشکل دارم نه فقط سروصدای مهمان، بچه و.. دیگر حتی توان شنیدن صدای افکار خودم را هم ندارم. 
_حالم خوبه! 
اما هنوز نمی‌توانم صدای افکارم را خاموش کنم، افکارم، افکارم، افکارم، افکارم،افکارم... احساس دلپیچه میکنم. البته نه در شکمم، بلکه در قفسه سینه‌ام دلم دور خودش بی مقصد و هدفی تمام میدان های بی‌مسافر ذهنم را پیچ می‌زند و در انتها، در ایستگاه ترس و دلهره توقف میکند و تمام مسافرانش را سواری ‌می‌دهد.
نفس کشیدن برایم سخت است، این ایستگاه در قفسه سینه‌ام احساس سنگینی می‌کند.
_هوف، من خوبم! خب کجا بودم؟! مولکول‌های زیستی که مستقیم وارد قلب ‌نمی‌شوند..
+سه تا پسر از تو توی شهر زرنگ تره، واقعا که سه تا پسر جلوتن.
حرف های دیگران را در تمام وجودم اکو می‌کند.
_خفه شو! من امتحان دارم هیچی نخوندم.
+حوصلم سر رفته خببب..
_خواهش ‌میکنم خفه شو، همه خفه‌ شدن به غیر از تو! میدونی چیه؟! اصلا اینکه انقدر حالم بده همه‌ش زیر سر توعه!!
+اما تو که همش میگی حالم خوبه! 
_من حالم خو.. خوبه.. نیست! نمیدونم! اصلا به تو چه! خفه شو!
صدای افکارم آنقدر بلند است که امواج دلخراششان کهکشان ها را در‌ بر‌می‌گیرند اما خسته‌ام از اینکه فقط به قلب و احساسات خودم خراش می‌اندازند. 
_هوف من خوبم! خب ، ابتدا وارد سیاهرگ باب..
نمی‌توانم.. دیگر نمی‌توانم، نفسم بالا نمی‌آید. نمیدانم چقدر دروغ می‌گویم اما یک چیز را خوب می‌دانم، از انسان ها متنفرم! فقط باعث می‌شوند روز به روز نفس کشیدن برایم سخت تر شود.

 

 

+میخوام اعتراف کنم که بالاخره حال روحیم خوب نیست.

++ ناگفته نماند حال جسمیم هم خوب نیست و یک سری مشکلات برام به وجود اومده و به خاطر یکی‌شون هم یک مدت از خوردن شیرکاکائو محرومم. (صرفا چون دردناک ترینش نخوردن شیرکاکائو هست بیان می‌کنم وگرنه از آبنبات و یک سری چیزای دیگه هم محرومم:») ولی خب واقعا نمیتونم این رو قبول کنم و نخورم فقط مجبورم رعایت کنم. 

+++وای خدا فقط بهم بگو تو خودت باورت میشه من دیسک کمر گرفتم؟! معلومه که نمیشه. مامانم قراره ببرم متخصص ببینیم واقعا چه گوهی باید بخورم شدم شبیه پیرزنا حیحی:»

++++بیاید بگید دنیای شما هم مثل دنیای من کثیفه:» 

+++++ یکی اینجا داره ارتباطش رو با یک‌سری از دوستاش تضعیف می‌کنه و خیلی سر این قضیه به خودش مفتخره. البته ناگفته نماند قبلش نشسته زار زار گریه کرده بعد تصمیمش رو عمل رسونده.

++++++ شمایی که ایگنور می‌کنید! ایشالا به حق بنگتن تو جهنم از دستاتون آویزون شده و به تعداد حروف همین پست زیر بغلتون قلقلک داده میشه، آمین! 

  • ۶
  • نظرات [ ۱۷ ]
    • Arnika ‌~
    • سه شنبه ۲۴ آبان ۰۱

    MFQ

     

     

    حالتی از تیمارستان را در زندگی خود احساس میکنم،
    بی گناه و در عین حال خطاکار
    نه در یک سلول
    بلکه در این شهر
    زندانیم....

    - فرانتس کافکا

     

     مدرک تحصیلی برگه‌ای است که اثبات می‌کند تو تحصیل کرده‌ای؛ اما ابدا اثبات نمی‌کند که تو شخص فهمیده‌ای هستی.

    - غسان کنفانی

     

     انگار همه خوشحال هستند به جز من، برای من لبخند زدن بیشتر از گریه کردن درد دارد، با اینکه هر روز سعی میکنم در خودم بریزم، سعی میکنم تحمل کنم ولی اصلا کار نمیکند و من فقط به دست های تو نیازمندم:)

    Run away_TXT -

     

    Talking to the voices in my head, because at least they're listening

    But I know that there's gotta be somebody out there, there's gotta be somebody somewhere, who needs company and it's comforting to know

    The only_Sasha Sloan -

     

    گاهی وقتا تنها کاری که می تونی بکنی اینه که تو جات دراز بکشی و آرزو کنی قبل از اینکه بند بند تن‌ات از هم جدا بشه، خوابت ببره.

    - ویلیام سی حنان

     

    نیاز دارم که اطرافیانم ساکت باشند. نیاز دارم که همه موجودات در سکوت فرو روند، تا غوغای وحشتناک درون قلب من هم پایان یابد.

    - آلبر کامو_یادداشت ها

     

    شادی برای بدن مفید است، اما این رنج است که موجب توسعه روح می‌گردد.

    - مارسل پروست_در جستجوی زمان از دست رفته 

     

    در سیاره‌ی کوچک ما،
    عقاید بیش از طاعون و زلزله،
    موجب بلایا شده است.

    - فرانسوا ولتر

     

    اگر قلب می توانست فکر کند،
    می ایستاد.

    - فرناندو پسوا

     

    یکی از دردناک‌ترین لحظه‌ها در زندگی احتمالا لحظه‌ای است که آدم می‌بیند سال‌های پیشِ رویش، کمتر از سال‌های پشتِ سرش هستند.

    - مردی به نام اوه _ فردریک بکمن

     

    اگر نفرت به عالم بفرستید، و یا عشق و شفقت روانه کنید، در هر دو صورت نیت تان پس از یک سیر گردشی به خودتان باز می گردد.

    - وین دایر

     

    وقتی کتابی تویِ جیبت یا توی کیفت داری، مخصوصا وقت‌ هایی که غمگینی و غصه‌دار، مثل این است که صاحب یک دنیایِ دیگر هستی!
    دنیایی که می‌تواند شادی را به تو برگرداند!

    - اورهان پاموک

     

    هرگز نخواهی فهمید که چطور قلبم دارد تلاش می‌کند تا از قفسهٔ سینه‌ام بیرون بزند.

    -یکی از ما دروغ میگوید - کارن ام.مکنس

  • ۱۴
    • Arnika ‌~
    • يكشنبه ۲۲ آبان ۰۱

    روزگار یک آدم خسته و درمانده3

     1_ شاید بزرگترین دلیلی که دلم نمیخواد احساسات و افکارم رو بروز بدم اینه که کسی رو ندارم تا بهشون اهمیت بده~

    2_ حسم نسبت به مدرسه جدید هر روز عوض میشه، جوری که دیروز اول صبحی حالم از کلاسمون و بچه هاش بهم میخورد و نزدیکای ظهر احساس میکردم بچه های این مدرسه خیلی خوبن:] 

    3_ موهام رو که کوتاه کردم خیلیا باهام لاس میزنن جوری که دیروز یکی اومد بهم گفت تو از ماه هم درخشان تر و زیباتریXD منم اینجوری بودم که "واقعااااااا؟؟؟ㅠㅠㅠㅠ واهایییی مرسیییی چشمات زیبا می‌بینننننننㅠㅠنینیتینینㅠㅠ "

    4_ بهترین مزیت این مدرسه اینه که چون جزو زرنگ ترین دانش آموزاشم مدیر تا هر جایی که بتونه همکاری میکنه و کلاسایی که نیاز نیست رو میزاره غیبت کنم💪🏻

    5_ دیروز زنگ فیزیک با محیا رفتیم کتابخونه و جالب اینجاست دوتامون نشستیم فیزیک خوندیم :/// منی که کلی از زیست عقبم چرا زیست نبردم بخونم؟!!! 

    6_دیروز نزدیک ده بار به محیا گفتم ما دو تا خیلی خریم اومدیم مدرسه فقط غزل عاقله که نیومده:""

    7_امروز نرفتم مدرسه💪🏻

    8_ ممنون میشم انیمه سینمایی بهم معرفی کنید.

    9_ داشتم با خودم میگفتم خوبه این جمعه بعد امتحان میام پست میزارم بعد فهمیدم شت شنبه امتحان فارسی داریم و من مثقالی بلد نیستم و دو درسش رو غایب بودم.

    10_ به دلیل اینکه کم میام اینجا کامنتای پستا رو باز نمیزارم چون عذاب وجدان میگیرم دیر جواب بدم•~• 

    11_ مورد 8 فراموش نشه مرسی:» *گل و بوس

    • Arnika ‌~
    • سه شنبه ۱۷ آبان ۰۱

    خیلی اذیتم میکنه

    اینکه من عوض شدم و دیگه نمیتونم مثل قدیما با دوستام کنار بیام، اذیتم میکنه

    اینکه یکی از دوستام جدیدا راست راست راه میره و به جای اینکه بهم بگه «دوست دارم»،بهم میگه «بی‌احساس»، اذیتم میکنه

    اینکه می‌بینم وابسته «دوست دارم» گفتنای بعضیا شدم و دیگه اون اشخاص بهم نمیگن «دوست دارم» و من عین یک بچه دو ساله که مامانش رو گم کرده دارم بی‌قراری می‌کنم، اذیتم میکنه

    اینکه دارم بزرگ میشم، خیلی بیشتر اذیتم میکنه

     

    پ.ن: انقدر بی‌قرار شنیدن این کلمه از بعضیا شدم که به هر کی غیر از اونا میرسم میگم «دوست دارم»

    پ.ن۲: دوستون دارم

  • ۱۳
    • Arnika ‌~
    • جمعه ۱۳ آبان ۰۱
    ای ملائک که به سنجیدن ما مشغولید؛
    بنویسید که اندوه بشر بسیار است.
    _حامد عسکری_

    می‌نویسم؛ از امیدی که بر تنِ درد می‌تابد.

    لطفا با لبخند وارد شوید.
    منوی وبلاگ
    موضوعات
    نویسندگان
    پیوندها