۱۸ مطلب با موضوع «maybe memories» ثبت شده است

میگرن

یادمه وقتی بچه بودم برام سوال بود سر درد چه شکلیه؟! و همیشه دلم می‌خواست یکبار سر درد داشته باشم. الان تقریبا بیشتر از دو ساله که میگرن من خودش رو نشون داده، به گفته متخصص ها این یک بیماری ارثی هست و به یک محرک نیاز داره تا فعال بشه، فعلا درمان خاصی هم نداره و فقط با مسکن و کافئین و ویتامین یا روش هایی مثل محیط تاریک و خنک، بدون بو و صدا و استفاده از کمپرس های سرد یکم میتونی این درد رو کم کنی، از یک روز به بعد هم مسکن های قبلیت دیگه اثری ندارن و باید مسکن های قوی تر رو شروع کنی. و از یک جایی انقدر سردرد ها شدید میشن که احساس میکنی هیچ کدوم از روش ها بدرد نمیخورن و در اوج خوش‌حالی و خوش‌بختی‌ در اوایل جوونی خودت برای خودت آرزوی مرگ میکنی چون یک سر درد تمام سیستمت رو مختل کرده و رسما هیچکاری نمی‌تونی بکنی جز تحمل، من دو ساله دارم تحمل می‌کنم و صبر واقعا هیچکاری نکرده و مطمئن شدم تنها راه تموم شدنش مردنه، اما من واقعا دلم نمیخواد بمیرم از طرفی هم واقعا دلم می‌خواد از این درد رها بشم. لعنت بهت مبینا، کاش هیچوقت دلت نمیخواست تجربه‌ش کنی! این بیماری رسما معلوم نیست چیه، ام‌آر‌آی سالم و علائمی که داشتم معنی میگرن رو داشت، واقعا مضخرفه، دکتر ها همه گفتن بیماری ارثی هست و مامان و بابا مطمئن بودن نه خودشون و نه هیچکس دیگه میگرن نداره، خب پس جهش ژنتیکی بود؟! از اینکه حاصل جهش ژنتیکی بودم مطمئن بودم، چون بجز بخش ظاهری توی بقیه چیزها اپسیلونی شبیه خانواده نیستم، نه رفتار، نه افکار، نه هوش، الان دو ساله که مرض هم بهش اضافه شده. خدایا شکرت. من واقعا به عدالت خدا پی بردم. متخصص دومی می‌گفت محرکش استرس کنکورت هست، بقیه متخصص ها هم وقتی میگفتم کنکوری‌ام در جواب گفتن خب پس نگران نباش بعد کنکورت اوکی میشی! دو ماهه کنکور دادم، خوب بودم و خبری از سر درد نبود، الان یک هفته‌ست که این سر درد ها برگشتن، در کنارش سرما خوردم، دارم خودمو برای رفتن بابابزرگ از پیشمون آماده می‌کنم، مشکل مالی بزرگی داره برامون پیش میاد و من از الان به فکر کار کردن هستم، به هیچکس نمی‌تونم بگم میگرنم برگشته چون هیچ کمکی از دستش برنمیاد و حتی ممکنه بهم غر بزنن انگار که خودم خواستم این اتفاق بیفته یا خودمو زدم به مریضی، جدیدا دستام بشدت درد میکنن و هیچ مسکنی اثر نداره، تکواندو یا بهتر بگم ورزش رو به بهونه های الکی بابام قطع کردم، از بابام هر روز دارم متنفر تر میشم، مامانم اصلا شنونده خوبی نیست، مهدی هم رازدار خوبی نیست، کمتر از یک ماهه دیگه میرم دانشگاه و خوابگاه و باید سعی کنم قبلش تمام مشکلات روحی‌م رو حل کنم وگرنه بدتر میشه، به هیچکس نمیتونم بگم ولی شاید بزرگترین دلیلی که فیزوتراپی رو به پزشکی و داروسازی ترجیح دادم و حاضر شدم طعنه ها تیکه های مردم رو بخاطر انتخاب رشته‌م تحمل کنم، میگرنم بود، چون استرس برام سمه، نه میتونم آهنگ گوش بدم نه از گوشی زیاد استفاده کنم وگرنه بعدش فاتحه‌م خوندست، تا الان خیلی خوب همه چرت و پرت ها رو تحمل کردم، حمایت ها و تبریک های زیادی رو از دست دادم، توی فامیل هیچکس بخاطر رتبه‌ام به من تبریک نگفت و ففط بخاطر انتخاب رشته‌ام سرزنش میشم، به جاش همه منتظرن ببینن پسرخالم با رتبه هفت هزار پزشکی تعهدی میاره تا شامش رو بخورن یا نه، جدیدا اگر طولانی مدت هم کتاب بخونم چشمام و گوشام و دماغم میخوان بترکن، دوباره خونریزی داشتم ولی مامان قبلا گفت اینا طبیعی هستن و جای نگرانی ندارن پس دیگه بهش نگفتم چون بابابزرگ خیلی حالش بدتر از منه و مامان و بقیه واقعا دارن پر پر میشن در صورتی که من اصلا برای خوب شدن بابابزرگ دعا نمیکنم چون از اینکه میبینم انقدر زنده موندن داره زجرش میده متنفرم و فقط براش آرزوی آرامش دارم، برای هر کاری که دوست دارم انجام بدم پول ندارم، ریدم دهن کسی که گفت پول خوشبختی نمیاره. تنها خوبی این روزا اینه که بخاطر بابابزرگ تقریبا هیچکی جز خودم خونه نیست، همه پیگیر کارای اونن و من هم چون سرماخوردم نمیتونم برم، به موقع ترین سرماخوردگی عمرم بود، خیلی وقت بود انقدر با خودم تنها نبودم، سعی می‌کنم خیلی فکر نکنم برای همین باید بنویسم و الان بیان بهترین جا هست برای من، چون دیلی هام تقریبا برای دوستام قابل دسترس شده و اصلا دلم نمیخواد با هیچکدومشون این موضوعات رو به اشتراک بذارم. کم کم حتی با قضاوت های خانواده‌م هم دارم کنار میام، چون دیگه واقعا مثل یک بزرگسال باید یاد بگیرم خودم حلشون کنم و الان حتی مامان اینا هم خبر ندارن میگرن من عود کرده، دیگه چه برسه به کسایی که نمیدونن من میگرن دارم. مبینا تحمل کن، ولی خب من بهت قول بهبودی نمیدم.

  • ۵
    • Arnika ‌~
    • پنجشنبه ۱۱ مهر ۰۴

    I'm Seventeen

    همه چی درست میشه

    مثل عقربه های ساعت 

    که توی دایره میچرخن و دوباره به جای خودشون برمیگردن.

    Circles_Seventeen

    آهنگ

    مبینای عزیز الان دیگه رسما ۱۷ سالگیت رو پر کردی و وارد ۱۸ سالگی شدی.

    شمع ها رو فوت میکنم؛ این یعنی پایانِ ۱۷ سال خندیدن، ۱۷ سال اشک ریختن، ۱۷ سال دوست داشتن ، ۱۷ سال دوست داشته شدن،  ۱۷ سال نفس کشیدن، ۱۷ سال زندگی کردن. و شروعی هست برای سال های بیشتر.

    امسال به معنای واقعی کلمه نوجوونی رو حس کردم، این سال با شادی زیادی شروع شد و با یک آرامش همراه خستگی زیاد داره به پایان میرسه.

    یادمه روزای اول طرفدار سونتین شدم و کلی اوقات خوش رو با دوستام گذروندم. وسطاش نمیدونم چی شد چطور شد که حس کردم جای درستی نیستم، پیش آدمایی که نباید هستم، پس دوستام رو کنار گذاشتم، هم احساس رضایت دارم هم دلتنگی، ولی هنوز فکر میکنم این بهترین کار بود. به لطف بابا توی ورزش جدی تر شدم. برای خیلی از کارهایی که کردم و نکردم احساس پشیمونی داشتم. به مهدی نزدیکتر و از مامان و بابا دورتر شدم، مخصوصا بابا. بعد سال ها با مامان کیدرام دیدم. شب ها با مهدی رقصیدم. چند ماه با بابا قهر کردم. من و مهدی بعضی راز هامون رو به هم گفتیم. بعد چهار سال دوباره کراش نوجوونی داشتم(🗿). بیشتر قدردان خوشی های کوچیک شدم. تصمیم گرفتم روابطم رو بیشتر کنترل کنم. برای گذشته دلتنگ شدم حتی برای ناراحتی ها و دغدغه های کودکی. دوست های خوبی هم تونستم پیدا کنم و الان هم قدر دوستای خوب قدیمی رو هم بیشتر میدونم. امسال بیشتر همدردی کردم. با سه تا از دوستام رفتم کلاس کمک های اولیه. خودم شنا یاد گرفتم. فهمیدم برای اولین بار توی این شهر فسقلی یک اجرای نمایشی تکواندو رو انجام دادیم که لیدر و سنترش من بودم. دعوا کردم. با مامان و مهدی و بابابزرگ رفتیم کنسرت. چند تا دنس یاد گرفتم. کلی آهنگ خوب گوش دادم. کلی کیدرام و ورایتی شو دیدم. فهمیدم مهم نیست اعتقادات و مذهبم چی باشه من به ارتباط با خدا نیازمندم و خدا رو قبول دارم. و امسال فک کنم اولین بار بود که توی اوقات فراغت دو تا گروه استن میکردم(حال دادxD) ✨هفده✨فردا با هم✨فایتینگ مبینا

     

    امسال هم خوب بخور و بخواب البته بعد از اینکه خوب درس خوندی و ورزش کردیxD دالی

  • ۱۱
  • نظرات [ ۷ ]
    • Arnika ‌~
    • شنبه ۲۲ ارديبهشت ۰۳

    دوبادو واری واری

    آروشا میگفت این عکس وایب من رو میده، دروغ چرا خوشم اومدxD این پست هم پر از خزعبلاتی راجب خودمه.

    از وقتی اومدم دبیرستان، انقدر به دکتر و متخصص برای مشکلات مختلف مراجعه کردم که دیگه حالم از خودم بهم میخوره:[ 

    شاید بگید بخاطر استرسه... شاید تا پارسال صدق میکرد، ولی دیگه از یک جاییش به بعد واقعا ربطی نداره.

     

    کارنامه گرفتم، اکثر نمره هام قابل پیش‌بینی بودن، بجز نگارش و تاریخ، نگارش بهم ۱۹/۵ داد و تاریخ ۲۰ شدم. باید به یاسمن بگم یادش نره جایزمو بده، قرار بود اگر تاریخو بالای ۱۸ بگیرم برام یک چیزی بخره. 

     

    مدیر بهم گفت: مبینا دیروز داشتم بهت فکر میکردم، تو خوبی؟ دیگه مثل قبل سرحال نیستی.

    بهش گفتم : خوبم، فقط یکم جدی تر شدم نسبت به درسم.

    دروغ نگفتم ولی همه چیز رو هم نگفتم، فقط درحدی گفتم که حس میکردم از نگرانی درش میاره.

     

    برای یک ماه باید باشگاه نرم، البته مشخص نیست شاید مجبور بشم این وقفه رو طولانی تر کنم، فقط امیدوارم افسردگی نگیرم. این یعنی دو هفته باقی مونده از لیگ رو هم نمیتونم شرکت کنم و دیدن کراشم هم پَر. از مسابقه ندادن خوشحالم البته، اونقدری خوشحال هستم که ندیدن کراشم نمیتونه غمگینم کنه.

     

    تو این مدت فهمیدم گاهی یک سری اتفاقات بد و ناراحت کننده میتونه کمکم کنه که راهمو پیدا کنم، بعد از شنیدن یک سری حرف ها از یک سری افراد بالاخره فهمیدم چی میخوام از زندگی، شاید راهی که کمک میکنه ازشون دور بشم و بتونم شروع بهتری داشته باشم(؟). به علاوه بیشتر خودمو شناختم.

     

    گاهی فکر میکردم لذت بردن از تنها انجام دادن کارها خیلی برای من صدق نمیکنه و همیشه از تنها بودن میترسیدم، ولی واقعیت این بود من هیچوقت تنها کاری رو انجام ندادم، ولی وقتی انجام دادم، فهمیدم من واقعا باید تنها باشم اگر میخوام از زندگیم لذت ببرم و حس آزادی کنم.

     

    دوست دارم برم توی یک کلبه وسط جنگل همش کیدرام ببینم و کتاب بخونم.

     

    شاید تا یک سال پیش هم از بغل کردن بدم میومد، اما الان مهم نیست کی باشه و کجا باشه، بغل خونم بیفته سریع از یکی میخوام بغلم کنه؛[ به قول یکی از بچهای کتابخونه انسان برای زنده موندن به روزی حداقل ۴ عدد بغل نیاز داره. 

     

    روابط اجتماعیم خیلی گستردن، ولی ضعیفن یا بهتره بگم همونقدر هم حریمم رو بسته نگه داشتم. با همه آدم ها می‌تونم حرف بزنم و لبخند بزنم، اما به مدت کوتاه و در حد محدود. 

     

    با آدم بزرگا و افراد همسن و سالم نمیتونم خوب ارتباط برقرار کنم، شاید چون مطمئنم که نمیتونن بهم کمکی بکنن، ولی برعکس از حرف زدن با افرادی که با اختلاف کمی ازم بزرگتر هستن (شاید حداقل ۲سال) خیلی لذت میبرم. یا بهتره بگم افرادی که میتونن درست راهنماییم کنن برای ادامه مسیرم و تا حدودی بخاطر نزدیکی سن میتونن درکم کنن.

     

    برنامه هام خوب پیش نمیره، خب دلیلش واضحه خستگی امتحانا اونقدر بود که بخاطرش کلی لهو و لعب کردم(یکم فیلم دیدم) و عقب افتادم از درسام.

     

    چطور بعضیا دوست دارن دانشگاه شهرشون درس بخونن تا نزدیک خانواده باشن؟! من یکی از بزرگترین دلایلم برای دانشگاه رفتن دوری از خانواده و رفتن از این شهر نفرین شدست.

     

    یک مقاله راجب نشانه های کسی که در دوران بچگی دچار کمبود محبت بوده خوندم، ازینکه این همه ویژگی یک جا از خودم میدیدم دچار شوک شدم، البته طبیعیه برای بچه‌ای که از ۶ ماهگیش میرفته مهدکودک، و خانوادش همیشه سرکار بودن. یادمه بچه بودم خانمی که ازم مراقبت میکرد رو از مامانم هم بیشتر دوست داشتمxD اتفاقا چند وقت پیش دیدمش، بهش میگم خاله نسرین، یک دختر کوچولو داشت، روبه دخترش به من اشاره کرد و گفت ببین مامانمی این دختر اولمهxD خیلی کیوت بودمسپینیمیㅠㅠ 

     

    من اول سال کلی ذوق داشتم برای اردوی مدرسه، ولی قرار نیست برم، چون دیگه کسی رو ندارم که بخوایم اونجا با همدیگه وقت بگذرونیم.

     

    نمیدونم دوستام (سابق؟) چی میگن چی میکنن الان چجور آدمی هستن، با اینکه حرفی یا حرکتی ازشون ندیدم اما بعضیاشون حس خوبی به من نمیدن، دست خودم نیست ولی نگاه کردن بهشون حس خفگی و بدی رو به من میده. 

     

    جدیدا حس آدمایی رو دارم که عشقشون رو از دست دادن:[[[ چرا واقعا؟! این دیگه چه مرحله‌ایه؟؟؟ 

     

    دوست دارم توی ظاهرم تغییر ایجاد کنم، شاید موهامو رنگ کنم؟! هم میترسم خیلی جلب توجه کنه هم دوست دارم انجامش بدم. مامانم میگه ببین الان چی مده، ولی من برام مهم نیست فقط دوست دارم همه کلمو آبی کنم🗿 تو مدرسه داشتم میگفتم میخوام رنگ کنم، یکی(تقریبا مثل سگ و گربه‌ایم) گفت نههه من میمیرم. بله الان برای رنگ کردن مطمئن‌تر شدمxDDD فقط نمیدونم به معاون چی بگم. 

     

    من برای آدمایی که اصن نمیدونم وجود خارجی دارن یا نه، حس دلتنگی دارم. 

  • ۶
  • نظرات [ ۳ ]
    • Arnika ‌~
    • دوشنبه ۱۶ بهمن ۰۲

    هوا بهاری است.

    مزارع کلزا کنار راه آهن شهر

     

    می‌روی و می‌مانم. دستانم خالی است، کنار ریل راه آهن قدم میزنم، هوا بهاری است، باران می‌بارد، دلتنگت هستم، شاید هم بیشتر از دلتنگ، از روی ریل ها یکی یکی دو تا دو تا می‌پرم، خبری از قطار نیست، پس ادامه می‌دهم تا به افق برسم. خورشید دارد غروب می‌کند، هوا بهاری است، مزارع کلزا، می‌روم به سمت‌شان، از دور خیلی کوچکتر هستند، ولی از نزدیک هم قد تو می‌شوند. کنار ریل برمی‌گردم، نه مسافری هست و نه قطاری، با نبود خورشید آسمان هنوز روشن است، به سمت کیفم می‌روم و قلم و کاغذی در می‌آورم، شروع می‌کنم به نوشتن؛ 

    امروز ۲۱ دی؛ کنار ریل راه آهن. 

    هوا بهاری است، من دلتنگ هستم برای خودم.

  • ۸
  • نظرات [ ۴ ]
    • Arnika ‌~
    • يكشنبه ۲۱ آبان ۰۲

    واقعا چیزی به ذهنم نمیرسه برای عنوان

    کلیک

    مبینای عزیز، تو همین یک ماه اول از یازدهمین سال تحصیلیم کلی اتفاق افتاده، کلی نوسانات رو توی خودم حس کردم. لطفا بگو که یک روزی به ثبات می‌رسم، واقعا نگران هستم که نکنه یک وقت این همه بی‌ثباتی رو تا آخر عمرم کنار خودم نگه‌دارم. بخاطر آنفولانزام یک هفته از جمع دوستام دور بودم،ولی بعد حس کردم نیازه بیشتر دور بمونم، نمیدونم چیشد یکهو اینجوری شد، یعنی میدونم ولی اگر بگم قضاوتم نمیکنی؟! میگم، ولی لطفا بد برداشت نکن؛ فقط میدونم یک روز نزدیک‌ترین دوستم دراومد گفت مبینا بیا از هم انتقاد کنیم، و واقعا خیلی خوب برخورد کردم، یا بهتره بگم خیلی خوب برخورد کردیم. اما بعدا رفتم پیش مشاور و گفتم در نظر دوستم من مغرور به نظر میام، و همه چی رو از سیر تا پیاز تعریف کردم و خیلی مراقب بودم چیزی رو از قلم نندازم تا مبادا دوستم رو بد جلوه داده باشم! ولی مشاور گفت تو اصلا مغرور نیستی، دوستت از تو میترسه! واقعا میترسه؟! واقعا من ترسناکم؟! نمیدونم فقط از روز بعدش دیگه به دوستم سلام نمیکردم، دیگه نگاهش نمیکردم، و دیگه حرف نمیزدیم. منزوی شدم. کم کم دیدم نمیتونم این آدم رو تحمل کنم، تا قبل از اینکه خودش بگه متوجه نشده بودم، ولی اون واقعا پرحرفه!!! و من هیچوقت توی زندگیم تحمل آدمای پرحرف رو نداشتم و ندارم!  بخاطر این پست طولانی که قراره بنویسم هم حس بدی نسبت به خودم دارم، من حتی پستای طولانی رو هم نمیخونم، خیلی به ندرت شاید البته!

    تا اینکه یک روز با یک نفر بحثم شد، و بهتره از اول تعریفش کنم؛ قرار بود مدرسه ما المپیاد ورزشی برگزار کنه و کلی رئیس و معاون از اداره دعوت کرده بودن، دبیر ورزش از من و دو نفر دیگه خواست که یک کار گروهی آماده کنیم و بدلیل رده‌م، من رو گذاشت سرگروه. خب روز اول اومدیم تمرین کنیم، یکی از دوازدهمی ها که قرار بود با هم اجرا کنیم و اضافه کنم بعدا هم کلی ماجرا بین من و این خانوم و رفیقاش پیش اومد و نمیدونم میرسم تو این پست تعریف کنم یا نه(؟)، یک زنگ کامل دنبالش بودیم و بعدا فهمیدیم از دست ما رفته قایم شده چون نمیخواد اجرا کنه!!! واقعا پتانسیل اینو داشتم با دو تا دولیاچاگی بزنم مخشو بیارم پایین! ولی فقط بد نگاهش کردم و گفتم:«از اول اینو به خودم میگفتیییی!!!!» و اره، خلاصه یک هفته گذشت و دبیر میخواست آمادگی ما رو بسنجه، که این هم یک ماجرا داشت برای خودش (ماجرا تو ماجرا شد گیج شدم خودم🗿)  دبیر ورزش فهمید ما زنگ کار و نم چی چی بیکاریم و بردمون توی حیاط و مجبور شدیم رژه رو تمرین کنیم، بعدش هم دوازدهمی ها اومدن بیرون، اونا هم به ما پیوستن. خلاصه نیم ساعت آخر بود که از من و خانم y (همونی که قرار بود باهاش اجرا بکنم و از قضا همکلاسی خودم بود) یک اجرای کوچیک بکنیم جهت اینکه دبیر بدونه چقدر زمان میبره! خب بدلیل یک سری مشکلات خودمون دوتایی قرار گذاشتیم هر کسی یک فرم (مجموعه ای از حرکات تکواندو کنار هم) رو جداگانه اجرا کنه، خب جلوی دو یا سه تا کلاس به صورت آزمایشی انجامش دادیم، و خب نمیخوام تعریف کنم ولی همه متوجه بودن من سطحم خیلی بالاتره، خب من به طور تخصصی دو سال فقط پومسه/فرم کار کردم (بدلیل نداشتن روحیات مبارزه/کیوروگی)، وقتی دبیر گفت من علاوه بر تکی یک اجرا گروهی هم می‌خوام، خانم y همش سعی داشت با یک سری توضیحات غیرمربوط (مثل اینکه خانم پای مبینا مشکل داره، ما نمیرسیم و...) خانم رو منصرف کنه، خوب خانم هم به شوخی یکی آروممم زد تو لپش و گفت برو دیگه بحث نکن، و اون لحظه حس کردم دنیا روی سرم خراب شده! چون خانم y غیرقابل تحمل ترین انسان روی زمینه! و این رو فقط من نمیگم، همهههه میدونن و قبولش دارن! به معنای واقعی غیرقابل تحمل و پوفیوز! نمیتونستم بذارم این اتفاق بیفته پس خودم خیلی با لحن مسالمت آمیز و دوستانه دبیر رو راضی کردم به جای یک کار گروهی و دو تا تکی، من دو تا تکی بزنم و خانم y یکی تکی! چون خانم y واقعا انتقاد ناپذیر بود و اگر بهش میگفتم لطفا این حرکت رو اینجوری نزن میگفت نهههه استاد من گفته اینجوریه، اونوقت این استادش اصلا نمیدونه فرم چیه، مننن فرم پیونگ وان رو یادش دادم لعنتی! و اره، رفتم کلاس بهش گفتم دبیرو راضی کردم گروهی نزنیم، ولی نگفتم من دو تا میزنم(چون میدونستم بازم بحث میکنه) و بهش گفتم دقیقا همون حرفای تو رو زدم ولی لحنم فرق داشت و اینکه فلانی فرم کوریو رو خوب تمرین کنیا، خلاصه خیلییییی بهش برخورد، و یهو گفت مبینا تو هم خوب نزدی(لطفا با یک صدای تودماغی بخونید، چون همینقدر صداش جیغ و تو مخه) خیلی بهم برخورد:)))) و نگاه کنید جوریییییی شستمش و سرویسش کردم جلوی بچه ها که حقش بود! اخه زنیکه تو چی میدونی از فرم؟! و بعدش انقدر سبک شدم، که دوباره با قیافه‌ای شاد و شنگول به جمع دوستام برگشتم و گفتم واقعا نیاز داشتم با یکی اینجوری دعوا کنم و خداروشکر آدمش پیدا شد:) 

    خاطره روز المپیاد، ماجرای راهپیمایی دیروز و امروز هم که تنبیه شدیم، سریال لوکی و گروه بندی برای انشا و.. موندن:( شاید پست بعدی؟! نمدانم.

  • ۶
    • Arnika ‌~
    • يكشنبه ۱۴ آبان ۰۲

    وای مبینا جدا تو نباید این روزو فراموش کنی (همون رمز همیشگی)

    برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
    • Arnika ‌~
    • شنبه ۱ مهر ۰۲

    سلام به مبینای ۱۰ سال آیندهP2؛ Can you feel it?!

    آهنگی که اخیرا زیاد گوش میدم.

    مبینای عزیزم من برای خوشحالی تو خیلی تلاش می‌کنم. لطفا بهم بگو چقدر حسش می‌کنی؟! امیدوارم به اندازه خستگی‌های من برای تو قابل لمس باشه.

     

    پ.ن: دو تا نامه طولانی برات نوشتم تو لپتاپ اما زیاد دوسشون ندارم و اینکه فعلا حوصله ندارم برم سراغ لپتاپ. خیلی براشون وقت گذاشتم و کلی دست درد گرفتم، امیدوارم همونطور که من برای تو وقت میذارم تو هم برای من وقت بذاری. 

  • ۱۰
  • نظرات [ ۹ ]
    • Arnika ‌~
    • پنجشنبه ۲۶ مرداد ۰۲
    ای ملائک که به سنجیدن ما مشغولید؛
    بنویسید که اندوه بشر بسیار است.
    _حامد عسکری_

    می‌نویسم؛ از امیدی که بر تنِ درد می‌تابد.

    لطفا با لبخند وارد شوید.
    منوی وبلاگ
    موضوعات
    نویسندگان
    پیوندها