نمیشه کوچولو بمونم؟!

آدم بزرگ های ما کنار تختشان عروسک ندارند، یا روزی سه بار هوس شیرکاکائو نمی‌کنند، دوست ندارم آدم بزرگ شوم.
آدم بزرگ ها روی کابینت نمی‌نشینند تا با مادرشان حرف بزنند، می‌خواهم همین‌قدری بمانم.
آدم بزرگ ها همه چیز را می‌دانند، توروخدا نمی‌شود کوچولو بمانم؟!:(

  • ۱۴
    • Arnika ‌~
    • دوشنبه ۵ دی ۰۱

    چجوری مخ منو میشه زد؟!

    خیلی سادست! کافیه بدون اینکه من ازتون بخوام یا ازم بپرسید، خودتون برید یک شیرکاکائو (ترجیحا دامداران) بگیرید برام:">

    +شیرموز هم خوبه ولی میتونید مخچه‌م رو باهاش بزنید نه مخxD 

    ++یکی اینجا فردا امتحان نوبت اول زیست داره، لطفا براش دعا کنید، البته اگه به دعا اعتقاد دارید یا دعاهاتون مستجاب میشن:" تشکر🌹

    +++ آهنگ چشماتو ببند شروین>>>>>>>>

  • ۱۲
    • Arnika ‌~
    • جمعه ۲ دی ۰۱

    Yalda Night🍉

     

    بیدار شو که در شب یلدای نیستی

    در پرده است چشم ترا طرفه خواب‌ها

    بیداری حیات شود منتهی به مرگ

    آرامش است عاقبت اضطراب‌ها

    _صائب تبریزی

     

    یلداتون مبارک گوگولیا^^

  • ۱۰
    • Arnika ‌~
    • چهارشنبه ۳۰ آذر ۰۱

    می‌خواهم در غروب چشمانت ذوب شوم

    اما امواجشان من را غرق می‌کنند.

  • ۰
  • نظرات [ ۰ ]
    • Arnika ‌~
    • يكشنبه ۲۷ آذر ۰۱

    گریه

    گریه دارم.

    ولی نمیاد.

  • ۱۴
    • Arnika ‌~
    • يكشنبه ۲۷ آذر ۰۱

    ای عزیزم!

    ای شیرکاکائوی عزیزم! 

    نمیدانی دنیا بدون تو معنی ندارد که، مراقب خودت باش عزیزکم:)

    _دوست‌دار تو آرنیکا.

  • ۱۶
    • Arnika ‌~
    • جمعه ۱۸ آذر ۰۱

    تو

    دیشب روحم به گذشته سفر کرد، تو رو دوباره دیدم اما در آخرین لحظات زندگیت روی تخت بیمارستان، هیچکس من رو نمیتونست ببینه ولی من به وضوح همه چی رو دیدم. دیدم که چشمات باز بودن و بدنت داشت سرد میشد. فقط میتونم بگم کاش بودی. 

    -براساس واقعیت

     

    +نزدیک بود دخترهمسایه‌مون چند روز قبل از تولدش توسط مامانش کشته بشه، در واقع مامانه حواسش نبوده ماشین رو از دنده خارج کنه بعد روشنش کرده بچه هم جلوی ماشین بود و اره.. زده بچه‌ش رو خاک کرده ولی خداروشکر زنده‌ست و عملش کردن و یک مدت نمیتونه راه بره.

    • Arnika ‌~
    • يكشنبه ۱۳ آذر ۰۱
    ای ملائک که به سنجیدن ما مشغولید؛
    بنویسید که اندوه بشر بسیار است.
    _حامد عسکری_

    می‌نویسم؛ از امیدی که بر تنِ درد می‌تابد.

    لطفا با لبخند وارد شوید.
    منوی وبلاگ
    موضوعات
    نویسندگان
    پیوندها