Recent days.

عجب نیست در خاک اگر گل شگفت

که چندین گل‌اندام در خاک خفت

_بوستان سعدی

این بیت رو توی جزوه ادبیات دیدم و خیلی دوستش دارم؛)))

حس کردم نیاز دارم یک جایی راجب روزای اخیرم بنویسم، با وجود اینکه تقریبا هیچکی(؟) اینجا نیست ولی بازم ترجیح میدم اینجا باشه.

 

1_ این روزام به طور خلاصه توی دو کلمه توصیف میشه؛ درس و دوستام. قبل از تعطیلات به مامانم پیشنهاد دادم گوشی رو ازم بگیره، متاسفانه بخاطرش خیلی بی‌اراده شده بودم. ولی مادر گرامی زیاده روی کرد گفت میفروشش تا فکر اینکه بهم برگردونش هم به سرم نزنه:]

2_ الان گوشی مامانم رو استفاده میکنم، و قراره استفاده از این رو هم کمتر کنم، با حذف تلگرام:» 

3_ می‌دونید من واقعا یک بچه خرخون بودم و هستم و بنظرم هر کی درمیاد به من و امثال من با حالت تمسخر میگه خرخون بدبخت، واقعا انسان منفوری هست و اگر فکر میکنه خیلی آدم گنگیه که خودش خر نمیزنه باید بگم اتفاقا خیلی آدم چیزیه. دقیقا همون چیز.چییییییزززززززز:]

4_ یکی از بچه های قدیمی باشگاه دوباره داره میاد، و ف*ک چقدر کراش شدههه!! من رو یاد تهیون میندازه! ولی از لحاظ شخصیت کاملا متضادیم:»

5_ بعد تقریبا سه سال بالاخره میخوام بزارم موهام بلند بشن🥲🥲🥲🥲

6_ راجب دوستام... میدونید جدیدا انقدر توی مدرسه بهم خوش میگذره که میتونم واقعا به هیچی جز اون لحظات فکر نکنم، با وجود اینکه هر روز امتحان داریم، حتی پنجشنبه ها هم باید بریم مدرسه تا کتابا تموم بشن و دبیرا تند تند دارن درس میدن و هزار تا مشکل دیگه، ولی واقعا کنار دوستام به هیچ کدوم ازینا نمیتونم فکر کنم:))))))))) برای همه دوستای اینجوری آرزو میکنم.

7_ امروز طبق معمول زنگ آخر خسته بودیم و خوابمون میومد، با اجازتون در همچین مواقعی میریم آب بازی و بله، پایان زنگ ناهار ما سر تا پا آب ازمون میچکه، جوری همدیگه رو خیس میکنیم انگار ارث همدیگه رو خوردیم😭😭😭😂😂💔

8_ کل این تعطیلات خودم توی خونه تنها بودم. میدونید نمیتونم انکار کنم واقعا خوب بود خیلییییییییییی خوب بود، با آرامش درسم رو میخوندم. نمیخوام ناشکری کنم بخاطر خانوادم یا چی ولی درک کنید واقعا درس خوندن خیلی توی خونه به تنهایی خوبه.

9_ سه شنبه سر زنگ ریاضی یهو غزل دراومد گفت: اون کره ایه بود که مُرد.. یهو با حالت پشم ریزونی گفتمش: تو هم میدونی؟؟؟ (اخه بچم رسما چیز زیادی راجب کره و کیپاپ و... نمیدونه) بعد ادامه داد: بابا یکی از فامیلامون کیپاپره بعد طرف روز اولش بود که حتی اسمش رو می شنید نشسته بود زااااار زااااار براش گریه میکرد. میگفت نمیتونه گوشی بگیره دستش خیلی حالش بده. وقتی گفتم یک سال فنشون بودم غزل کرک و پراش ریخت، دیدین میگن چشاش از حدقه زد بیرون؟ دقیقا همونجوری، اولین چیزی که ازم پرسید: گریه کردی؟، خب من گریه نکردم و بخاطرش حس عذاب دارم اما دو تا دلیل داشت، اولا خیلی تو شوک بودم، دوما من معتقدم اگر کسایی که توی این دنیا دوسِت دارن بخاطر رفتنت خیلی عذاب و ناراحتی بکشن، چندبرابرش توی اون دنیا از آرامش تو کم میشه، پس سعی کردم خودم رو آروم کنم و خیلی با فکر کردن بهش اذیت نشم و به جاش فقط برای مونبین آرزو کردم روحش در آرامش ابدی  باشه، نمیگم گریه کردن بده اتفاقا خوبه! ولی من فقط به این فکر میکنم که گریه های من هیچوقت نمیتونن اون رو برگردونن به خونه پس براش لبخند میزنم، یا بهتره بگم به جاش لبخند میزنم، دنیا لبخند های زیادی رو از دست داد ولی ما میتونیم یادشون رو زنده کنیم.
غزل میگفت: وقتی دختر فامیلشون تعریف میکرده بنظرش قضیه خیلی مسخره و چرته ولی وقتی با من راجبش حرف زده حس کرده خیلی ناراحت کننده و تلخ میتونه باشه.

10_ چیزی که خیلی جالبه من هیچوقت با دوستام راجب علایقم یعنی کیپاپ و کتاب حرف نمیزنم و خب هیچکدوممون مثل هم نیستیم ولی بیشتر از چیزی که فکرش رو میکنم باهاشون حال میکنم و بهشون نزدیک شدم:))))) همیشه فکر میکردم با دوستام باید توی یک سری موارد نقاط مشترک داشته باشم ولی کاملا بی‌ربطه😐😂

11_ از دوستای راهنماییم خیلی دور شدم، به جز یکی دوتاشون، نمیتونم بگم کدوم طرف شروع کرده به فاصله گرفتن ولی بابتش ناراحت نیستم، من بخاطر خیلیاشون بیشتر از خاطرات شاد، غم و ناراحتی گرفتم.

12_ دلم میخواد لینک این پست رو به دوستام هم بدمㅠㅠ من دو دلم بدم ندم میترسم پشیمون شمㅠㅠ

  • ۷
  • نظرات [ ۷ ]
    • Arnika ‌~
    • چهارشنبه ۶ ارديبهشت ۰۲

    There’s no more stars to find

     

     
    6.18.18

    Album
    Billie eilish

    Magic Spirit

     

     

    And all my love
    و همه ی عشق و علاقه ی من

    Could never bring you home
    نمی تونه تو رو به خونه بر گردونه

     

     

    احساساتم در قفسی هستند که کلیدش دست توست، و من فقط میتوانم رفتنت را تماشا کنم.

    تو که دگر برنمیگردی. پس آرام برو تا بیشتر نگاهت کنم.

  • ۷
  • نظرات [ ۲ ]
    • Arnika ‌~
    • پنجشنبه ۳۱ فروردين ۰۲

    کاش بیدار شم و ببینم همش یک کابوسه)))

    مونبین رفت؟ جدی جدی؟

    یادمه دو سال پیش یک یا دوم فروردین بود که اروها شدم، قبل از اینکه موا بشم. اون سال فلشم رو پر از اهنگای آسترو و توباتو و بنگتن کردم، امروز توی خونه تنها بودم و یکهو یاد فلش افتادم، زدم به تلویزیون و کلی اهنگ گوش دادم، فک میکردم خیلی روز خوبیه، و حدس بزنید چی شد؟ الان اومدم دیدم که مونبین جدی جدی رفت!! 

    فعلا هیچ راه ارتباطی جز بیان ندارم و بیشتر از حد تصور، نیاز دارم غمم رو خالی کنم)))

  • ۸
  • نظرات [ ۱ ]
    • Arnika ‌~
    • پنجشنبه ۳۱ فروردين ۰۲

    ماه‌ها دوری...

    هر بار که می‌خواستم از تو سخن بگویم، با سرزنش‌ خود را منصرف می‌کردم. من تشنه نوشتن نیستم، تشنه توجه تو هم نیستم، من فقط لبریز از دلتنگی‌‌ام. لبریزم و می‌شکنم. نه می‌خواهم از تو بگویم نه از دلتنگی‌ برای تو، اما من شکسته‌ام و اشک هایم نافرمانی می‌کنند، عقلم قرن ها با تو فاصله دارد، و قلبم ماه‌ها.

    فقط کاش کسی بود برای ماه‌گرفتگی های قلبم رکوع و سجود برود.

  • ۸
    • Arnika ‌~
    • سه شنبه ۱۵ فروردين ۰۲

    زندگی آرنیکا به روایت عکس.

     

    منبع

  • ۱۰
  • نظرات [ ۱۱ ]
    • Arnika ‌~
    • دوشنبه ۲۹ اسفند ۰۱

    یازده لبخند 1401

    1- هدیه تولدی که کیمیا و آروشا بهم دادن.

    2- کارنامه نهمم بیست شد.

    3- با غزل،راحیل،مریم،تارا،محیاونیکا دوست شدم و اینکه خیلی پایه جینگولک بازیای مننD": 

    4- ۶ ساعتی که توی کاشان بودم.

    5- با غزل رفتم موزه و بازار برای خرید روز مادر. واقعا یکی از شیرین‌ترین اتفاق هایی بود که برای من افتاد؛)

    6- وقتی با بچه ها تصمیم گرفتیم به جای کافه، بریم قلعهD": 

    7- یک تراز بالای ۷۰۰۰ بدست اوردم، هرچند به قول هلیا از زیر دست خدا در رفته بودxD 

    8- یک دوست قدیمی بالاخره اومد و بخاطر یک اتفاقی ابراز پشیمونی کرد، واقعا منتظرش بودم.

    9- فهمیدم من خیلی آدم سازگاریم.

    10- کامبک srr! انقدر اون روز حالم خوب بود میخواستم بمیرم از خوشحالی، هرچند ام وی میتونست بهتر باشه:"

    11- زنگ زیستی که شش گوسفند تشریح کردیم و من تیکه ششی که گیرم اومد رو چسبوندم به سقف و بقیه هم تقلید کردن و... اون روز برای همه خاطره شدxD

     

    نمیدونم چرا ولی از امسال خاطره‌ زیادی توی ذهنم نمونده، خیلی سال آروم و آرومی بود.

  • ۹
  • نظرات [ ۴ ]
    • Arnika ‌~
    • پنجشنبه ۲۵ اسفند ۰۱

    my paradise is full of lies.

    امیدوارم زودتر به روزی که مشکلاتم منطقی‌تر هستن برسم.

    پلی کنید.

    💙

    خب سلام حالتون چطوره؟! 

    من خیلی از دنبال کننده هامو نمیشناسم و این اصلا خوب نیست، کاش بیاید آشنا شیم!

    خودم تقریبا ۱۶ سالمه و تایپم هم ISTJ هست.

    💙

    برعکس بچگیم که یک دوست هم نداشتم، الان توی دنیای واقعی دوستای زیادی دورم جمع شدن، اول نمی‌فهمیدم چی‌شد یهو انقد زیاد شدن؟! ولی توسط خودشون جواب رو گرفتم.

    درسته من خیلی سازگار شدم، دیگه با کسی بحث نمی‌کنم، وقتی میخوام صحبت کنم لبخند میزنم، این آخری رو خودم کشف کردم، با لبخند میتونید روی طرف مقابلتون خیلی تاثیر بزارید!! واقعا خیلی چیزا با این لبخند بدست اوردمxD

    💙

    انقدر من و یکی از بچه ها کتابامون رو با هم رد و بدل می‌کنیم، بقیه بچه های کلاس هم ترغیب شدن و کتاب می‌خوننD": 

    💙

    چقد برا پیروز بغض کردم؛) ولی یک ماده دیگه بارداره هنوز امید هست! 

    💙

    اطرافیانم رفتارایی دارن که خیلی من رو آزار میده! فقط میتونم بهطظوری که خودشون نفهمن دهنشون رو سرویس کنم یکم حالم جا بیاد وگرنه اصلا خوشم نمیاد بحث کنم!! واینکه مسلما منم رفتار هایی دارم که اونا دارن تحمل می‌کنن!

    💙

    مدرسه‌مون واقعا مشکلات بزرگی داره، خیلی بزرگ! مامانم گفت سال دیگه از این مدرسه می‌برمت و گوشیت رو هم ازت میگیرم، خبر نسبتا خوشحال کننده‌ای بود!D":

    💙

    نمایش رستم و سهراب داشتیم، من سهراب بودم، داداشم رو بردم نقش بچگی های سهراب رو بازی کنهxD مهدی خیلی شبیه خودمهD:  وای یکی می‌گفت داداشت رو فریز کن تا دختری براش بیارمxDDD

    💙

    جدیدا خیلی چیزای کوچیک برام بی‌ارزش شدن!! 

    قبلا ازینکه اولی همه میرفتم پا تخته سوال رو حل میکردم خوشحال میشدم، الان هیچ حسی به این کار ندارم، ولی این کار هنوز اونا رو خوشحال میکنه، با اینکه بازم اولین نفر جواب رو بدست میارم ولی بعدش سرم رو میزارم روی دفتر می‌خوابم.

    💙

    مدرسه نظرسنجی کرده بود راجب دبیرا و کادر مدرسه، و افتضاح انجامش داد... خلاصه دقیقا همون دبیرایی که ضعفشون بشدت بالاست، کلی بهشون برخورد. دقیقا همون دبیرایی که اول سال اومدن و گفتن ما خیلی خوب تدریس می‌کنیم، دقیقا همین جمله رو خودشون بیان کردن!

    💙

    سر همین قضیه متوجه یک چیزی شدم، نه تنها بین دبیرا بلکه خیلی جاها، انسان های ضعیف به جای تبدیل کردن نقاط ضعفشون به نقاط قوت، سعی می‌کنن با حرف به مردم بگن ما این ضعف رو نداریم! 

    بزارید یک مثال بزنم، مثلا یک دبیر ضعیف، وقتی خودش میدونه توی تدریس و اطلاعات علمیش ضعف داره، به جای اینکه کلاسای مختلف شرکت کنه و خودش هم تست بزنه و منابع مختلف رو چک کنه، فقط بیاد بگه من تدریسم خوبه، من قبلا چه کارهایی کردم، چ کلاسایی رفتم...

    من حتی توی دوستام هم دیدمش!! اونایی که اکثر رفتاراشون خیلی بچه‌گانه بوده، به جای اینکه به فکر رشد شخصیت خودشون باشن، اگر یک تشابه فکری (نمیدونم درسته یا نه ولی منظورم اینه بالاخره ببینه: عهه یک عقیده‌م با یک آدم بزرگ شبیه هه) با یک سلبریتی معروف یا یک آدم بزرگ پیدا میکردن به همه میگفتن!!! 

  • ۶
  • نظرات [ ۸ ]
    • Arnika ‌~
    • پنجشنبه ۱۱ اسفند ۰۱
    ای ملائک که به سنجیدن ما مشغولید؛
    بنویسید که اندوه بشر بسیار است.
    _حامد عسکری_

    می‌نویسم؛ از امیدی که بر تنِ درد می‌تابد.

    لطفا با لبخند وارد شوید.
    منوی وبلاگ
    موضوعات
    نویسندگان
    پیوندها