۹۶ مطلب توسط «Arnika ‌~» ثبت شده است

میگرن

یادمه وقتی بچه بودم برام سوال بود سر درد چه شکلیه؟! و همیشه دلم می‌خواست یکبار سر درد داشته باشم. الان تقریبا بیشتر از دو ساله که میگرن من خودش رو نشون داده، به گفته متخصص ها این یک بیماری ارثی هست و به یک محرک نیاز داره تا فعال بشه، فعلا درمان خاصی هم نداره و فقط با مسکن و کافئین و ویتامین یا روش هایی مثل محیط تاریک و خنک، بدون بو و صدا و استفاده از کمپرس های سرد یکم میتونی این درد رو کم کنی، از یک روز به بعد هم مسکن های قبلیت دیگه اثری ندارن و باید مسکن های قوی تر رو شروع کنی. و از یک جایی انقدر سردرد ها شدید میشن که احساس میکنی هیچ کدوم از روش ها بدرد نمیخورن و در اوج خوش‌حالی و خوش‌بختی‌ در اوایل جوونی خودت برای خودت آرزوی مرگ میکنی چون یک سر درد تمام سیستمت رو مختل کرده و رسما هیچکاری نمی‌تونی بکنی جز تحمل، من دو ساله دارم تحمل می‌کنم و صبر واقعا هیچکاری نکرده و مطمئن شدم تنها راه تموم شدنش مردنه، اما من واقعا دلم نمیخواد بمیرم از طرفی هم واقعا دلم می‌خواد از این درد رها بشم. لعنت بهت مبینا، کاش هیچوقت دلت نمیخواست تجربه‌ش کنی! این بیماری رسما معلوم نیست چیه، ام‌آر‌آی سالم و علائمی که داشتم معنی میگرن رو داشت، واقعا مضخرفه، دکتر ها همه گفتن بیماری ارثی هست و مامان و بابا مطمئن بودن نه خودشون و نه هیچکس دیگه میگرن نداره، خب پس جهش ژنتیکی بود؟! از اینکه حاصل جهش ژنتیکی بودم مطمئن بودم، چون بجز بخش ظاهری توی بقیه چیزها اپسیلونی شبیه خانواده نیستم، نه رفتار، نه افکار، نه هوش، الان دو ساله که مرض هم بهش اضافه شده. خدایا شکرت. من واقعا به عدالت خدا پی بردم. متخصص دومی می‌گفت محرکش استرس کنکورت هست، بقیه متخصص ها هم وقتی میگفتم کنکوری‌ام در جواب گفتن خب پس نگران نباش بعد کنکورت اوکی میشی! دو ماهه کنکور دادم، خوب بودم و خبری از سر درد نبود، الان یک هفته‌ست که این سر درد ها برگشتن، در کنارش سرما خوردم، دارم خودمو برای رفتن بابابزرگ از پیشمون آماده می‌کنم، مشکل مالی بزرگی داره برامون پیش میاد و من از الان به فکر کار کردن هستم، به هیچکس نمی‌تونم بگم میگرنم برگشته چون هیچ کمکی از دستش برنمیاد و حتی ممکنه بهم غر بزنن انگار که خودم خواستم این اتفاق بیفته یا خودمو زدم به مریضی، جدیدا دستام بشدت درد میکنن و هیچ مسکنی اثر نداره، تکواندو یا بهتر بگم ورزش رو به بهونه های الکی بابام قطع کردم، از بابام هر روز دارم متنفر تر میشم، مامانم اصلا شنونده خوبی نیست، مهدی هم رازدار خوبی نیست، کمتر از یک ماهه دیگه میرم دانشگاه و خوابگاه و باید سعی کنم قبلش تمام مشکلات روحی‌م رو حل کنم وگرنه بدتر میشه، به هیچکس نمیتونم بگم ولی شاید بزرگترین دلیلی که فیزوتراپی رو به پزشکی و داروسازی ترجیح دادم و حاضر شدم طعنه ها تیکه های مردم رو بخاطر انتخاب رشته‌م تحمل کنم، میگرنم بود، چون استرس برام سمه، نه میتونم آهنگ گوش بدم نه از گوشی زیاد استفاده کنم وگرنه بعدش فاتحه‌م خوندست، تا الان خیلی خوب همه چرت و پرت ها رو تحمل کردم، حمایت ها و تبریک های زیادی رو از دست دادم، توی فامیل هیچکس بخاطر رتبه‌ام به من تبریک نگفت و ففط بخاطر انتخاب رشته‌ام سرزنش میشم، به جاش همه منتظرن ببینن پسرخالم با رتبه هفت هزار پزشکی تعهدی میاره تا شامش رو بخورن یا نه، جدیدا اگر طولانی مدت هم کتاب بخونم چشمام و گوشام و دماغم میخوان بترکن، دوباره خونریزی داشتم ولی مامان قبلا گفت اینا طبیعی هستن و جای نگرانی ندارن پس دیگه بهش نگفتم چون بابابزرگ خیلی حالش بدتر از منه و مامان و بقیه واقعا دارن پر پر میشن در صورتی که من اصلا برای خوب شدن بابابزرگ دعا نمیکنم چون از اینکه میبینم انقدر زنده موندن داره زجرش میده متنفرم و فقط براش آرزوی آرامش دارم، برای هر کاری که دوست دارم انجام بدم پول ندارم، ریدم دهن کسی که گفت پول خوشبختی نمیاره. تنها خوبی این روزا اینه که بخاطر بابابزرگ تقریبا هیچکی جز خودم خونه نیست، همه پیگیر کارای اونن و من هم چون سرماخوردم نمیتونم برم، به موقع ترین سرماخوردگی عمرم بود، خیلی وقت بود انقدر با خودم تنها نبودم، سعی می‌کنم خیلی فکر نکنم برای همین باید بنویسم و الان بیان بهترین جا هست برای من، چون دیلی هام تقریبا برای دوستام قابل دسترس شده و اصلا دلم نمیخواد با هیچکدومشون این موضوعات رو به اشتراک بذارم. کم کم حتی با قضاوت های خانواده‌م هم دارم کنار میام، چون دیگه واقعا مثل یک بزرگسال باید یاد بگیرم خودم حلشون کنم و الان حتی مامان اینا هم خبر ندارن میگرن من عود کرده، دیگه چه برسه به کسایی که نمیدونن من میگرن دارم. مبینا تحمل کن، ولی خب من بهت قول بهبودی نمیدم.

  • ۵
    • Arnika ‌~
    • پنجشنبه ۱۱ مهر ۰۴

    کانکور

    همیشه میگفتم یکی از کارایی که حتما بعد از کنکور خود روز کنکور انجام میدم اینه که اینجا پست میذارم و نامه مینویسم، ولی الان تقریبا یک ماه از کنکور میگذره و من تازه اومدم بیان رو باز کردم. هر موقع که نمیتونستم بیام اینجا کلی حرف برای گفتن داشتم ولی الان؟ فکر نکنم واقعا. دلم میخواست نامه هایی که برای ماری مینویسم رو اینجا بذارم اما نمیدونم چرا جدیدا وقتی این صفحه رو باز میکنم دیگه نمیتونم چیزی که واقعا توی دلم هست رو بنویسم، گاهی احساس میکنم توی این فضا قضاوت میشم، درسته صرفا یک احساسه و کاری به درست و غلط بودنش ندارم اما همین احساس کافی بود که دیگه اینجا چیزی ننویسم. برای ماری توی نت های گوشی مینوشتم اما اینکه فقط خودم میخوندم برام جالب نبود، گاهی توی دیلی میذارمشون اما نمیدونم شماهم تجربه کردید یا نه ولی یک سری افکار و نوشته ها رو دوست دارم به طور ناشناس منتشر کنم پس یک چنل زدم بدون اینکه لینکش رو به کسی بدم و فقط خودم توش هستم و یک سری ارواح سرگردان و اونجا راحت تر مینویسم، برای ماری. هرچند امیدوارم باز هم بتونم اینجا بنویسم، مخصوصا برای ماری.

  • ۵
    • Arnika ‌~
    • جمعه ۲۵ مرداد ۰۴

    What was I made for

    ماری! فکر کنم واقعا عاشق شدم و خاک هر دو عالم بر سرم. چند روز پیش یک جمله توی دزیره خوندم؛

    "وقتی لبخند می‌زند می‌تواند هر کار بخواهد با من بکند"

    هیچ جمله‌ای انقدر خوب حس من رو توصیف نکرده بود. قبلا بهش گفته بودم که وقتی لبخند می‌زنه چقدر زیباست، حتی برای تولدش نوشتم؛

    "Smile more even feel blue"

    منظورم این نبود که سعی کنه آدم شادی باشه، اینو گفتم چون لبخندش رو دوست دارم، چون لبخندش دنیا رو زیبا می‌کنه. زیاد ندیدمش، ولی پررنگ ترین آدم افکارمه. می‌خوام حالش رو بپرسم، البته این روزها حال خیلی‌ها رو می‌خوام بپرسم، چرا نمی‌پرسم؟! تو به من بگو ماری، چرا نمی‌پرسم؟ به هیچکس پیام ندادم، به هیچکس نگفتم لطفا مراقب خودت باش،‌ شاید چون اگر حال من رو پرسیدن چیزی برای گفتن ندارم؟ من واقعا نمی‌دونم الان حالم خوبه یا بد، و حتی نمی‌دونم بهتره کدوم رو در جواب بگم. 

    ماری، این هفته بیشتر به اینکه کدوم شهر و رشته رو می‌خوام فکر کردم، و این خیلی جالبه که این روزا حس می‌کردم اون شهر و رشته ای که همیشه ازش فراری هستم بیشتر به من حس خوشحالی میده. به مامان گفتم موقع انتخاب رشته می‌خوام اولویتم با رشته هایی باشه که بازار کار بهتری دارن، ولی رشته ای هست که خیلی بهش حس تعلق دارم، اما بازار کارش.. می‌دونی مامان چی بهم گفت؟ بهم گفت؛

    تو نمی‌تونی بگی رشته‌ای که بازار کارش الان خوبه ده سال دیگه هم همین جوری می‌مونه، اگر به بهونه پول بری و ببینی نه واقعا اونجوری که توی می‌خوای نیست، خیلی بیشتر از چیزی که فکرش رو کنی احساس شکست بهت دست میده.

    من از بچگی همیشه سعی می‌کردم چیزی رو انتخاب کنم که سود و پیشرفت بیشتری برام داره ولی وقتی مامان اینو گفت؛ حقیقتا خوشحال شدم، اخه هیچوقت مامان و بابا بهم نگفتن برو دنبال چیزی که دوست داری. من هنوز نمیدونم اون رشته رو دوست دارم، حتی نمی‌دونم لیاقتش رو دارم یا می‌تونم انتخابش کنم، ولی اگر برم می‌دونم برای پولش نبوده، و میشه اولین باری که برای شادی خودم قدم برداشتم.  

  • ۱۲
    • Arnika ‌~
    • يكشنبه ۲ تیر ۰۴

    دوباره من، دوباره بیان و دوباره نامه تولد خودم به خودم. الان رسما یک بزرگسالم؟! من می‌ترسم ماری.

    می‌دونم خیلی انسان پر‌رویی هستم که هنوز تبریکای تولد پارسالم رو اینجا جواب ندادم و دوباره دارم اینجا نامه می‌ذارم.. اما خب عمدی نبوده.. بخاطر درسام تقریبا استفاده‌ام از اینجا به صفر رسیده.. ولی می‌خوام هرجور شده به نامه نوشتن برای خودم اینجا ادامه بدم حتی درحد یک نامه تولد. امسال سالی پر از خاطرات و تجربه بود و فک کنم تنها بخشیش که بهم حس پشیمونی میده اینه که هیچ وقتی برای نوشتنشون اینجا نداشتم. برعکس سال های قبل که هر روز راجب زندگی خشک و‌ آدمای سرد اطرافم می‌نوشتم تا بعدا دوباره بخونمشون و به خودم بگم "واو مبینا تو اینا رو پشت سر گذاشتی و کلی رشد کردی" امسال هیچی برای آینده خودم ننوشتم، اما مبینا امیدوارم هر کجا که هستی هر سنی که داری هیچوقت روزای هفده سالگیت رو فراموش نکنی! الان تا جایی که بتونم از امسال می‌نویسم.. تقریبا بدترین پرفشارترین و همینطور شادترین روزهای زندگیمو گذروندم. من امسال مثل یک درخت رشد کردم به اندازه تمام سال هایی که توی بیابون رها شده بودم. الان که وسط خوندن واسه امتحانای نهایی هستم و تقریبا ده روز از اولین کنکور من می‌گذره، پررنگ ترین روز توی ذهنم روز کنکوره.. نمیدونم برای بقیه چطور گذشته ولی من از دو روز قبلش و تا یک هفته بعدش غیرنرمال‌ترین شخصیت و رفتار خودمو دیدم. دیدم که منم گاهی اوقات می‌تونم یکهو وسط خنده بِبُرم و جیغ بکشم. جیغ بکشم. بی‌صدا گریه کنم و بعد به خودم بگم " مبینا خودتو جمع کن، بسته، خواهش می‌کنم ازت دووم بیار، التماست می‌کنم مبینا" بعد اشکامو پاک کنم و یک ملاتونین بخورم و بخوابم دوباره ساعت ۴ صبح بیدار بشم و جیغ بکشم و به خودم دوباره همین حرفا رو بزنم و بعدش پاشم برم سر جلسه. همه میگن بعد کنکور راحت میشی ولی من فقط بیشتر حس خفگی می‌کردم و شاید هنوزم می‌کنم. به هر حال باید تمومش کنم. اما یکم قبل‌ترش خلاصه میشه توی دوستا و خانواده و حاشیه های دیگه. من امسال فهمیدم که یک سالی میشه که دچار فقدان تمرکز شدید هستم و شروع به درمان کردم. برعکس نسخه هایی که مردم عادی مثل خانواده و مشاور تحصیلی می‌پیچیدن که تو کمال‌گرا و استرسی هستی. من فقط نمی‌تونستم دست از فکر کردن بردارم. همین. و همش به یک آدم فکر می‌کردم. یک آدم. هنوزم بهش فکر می‌کنم، هنوزم برام جالبه اما کمتر، خیلی کمتر. حداقل تا روز کنکور تیر. منم نمیدونم چرا ولی از این قضیه مطمئنم. دوستایی رو پیدا کردم که واقعا بهشون نیاژ داشتم، مامانم همیشه بهم می‌گفت با کسایی دوست شو که زرنگن، منم همینکارو ‌می‌کردم ولی نمیدونم چرا انقدر آسیب دیدم. شاید ارتباط داشتن با انسان های موفق توی هر زمینه خوب باشه، ولی واقعا نیاز نبود معیار همیشگی من باشه، حداقل برای یک بچه. امسال فقط سعی کردم دوست پیدا کنم، نه آدم زرنگ. فک کنم الان انسان خوشحال تری هستم. پیک نیک رفتیم. اردو رفتیم، آهنگ خوندیم و رقصیدیم، حرفای دخترونه، شب پیش هم خوابیدیم و کلی کارای دیگه که متاسفانه از همین الان یادم رفتن وگرنه می‌نوشتم. امسال کلی مسابقه تکواندو شرکت کردم و بعد مدت ها یک مدال گرفتم. بالاخره یک سفر درست و حسابی رفتم. شاید بعدا وقتی این نامه رو دوباره می‌خونم مسخره بنظر بیاد ولی هیجان انگیزترین بخشش برای خودم الان حرف زدن با اون شخص بوده. اینکه تونستم بالاخره ببینمش و جدی جدی تونستم ازش شماره بگیرم و نشون بدم من واقعا بهش توجه می‌کنم. کلی هم آهنگ براش فرستادم ولی خودش نمیدونه. و یک چیز دیگه که دوست دارم راجبش بنویسم، استاد حنیف عظیمی، استاد زیست، ایشون فقط برای من یک دبیر زیست نبود، رسما من رو روشن کرد. برعکس خیلیا اگه از خلق و خوی تندش می‌نالن، من واقعا به حرفاش نیاز داشتم، نیاز داشتم یکی غیراز خانواده، غیر از مشاور تحصیلی اینجوری با من حرف بزنه..  واقعا بهش مدیونم. نمیدونم چه نتیجه ای قراره از کنکور بگیرم ولی الان میدونم که من دویست خودمو گذاشتم و قرار نیست پشیمونی‌ای داشته باشم. استاد عظیمی از صمیم قلب براتون آرزوی سلامتی و شادی درکنار عزیزانتون رو می‌کنم. شاید عجیب به نظر بیاد ولی حرفای شما منو به زندگی برگردوند فهمیدم با خودم چند چندم و باید خودمو هر جور شده از این لجن بکشم بیرون. 

    و در آخر آرزو و حرفام به مبینا هجده ساله؛ تو الان رسما یک بزرگسالی، ولی مراقب کودک درونت باش، لطفا درگیر حواشی نشو، رابطه‌ای رو شروع نکن، دوستای خوبت رو نگهدار، دوستای خوب پیدا کن ولی حریم خودت رو مشخص کن، برو دانشگاه و خوابگاه و تگربه کسب کن، ورزش کن، با اون شخص مهربون باش، مامان و بابات اولین بارشونه که مامان و بابا هستن پس زود ازشون عصبانی نشو، کار پیدا کن، و آروم آروم از خونه برو. خودتو بیشتر دوست داشته باش. 

    ۱۴۰۴/۲/۲۲

  • ۷
  • نظرات [ ۱ ]
    • Arnika ‌~
    • يكشنبه ۲۲ ارديبهشت ۰۴

    Oh Lord! it's not gonna happen, is it?!

    از کنکور متنفرم، از اینکه فکر میکردم همه چی از جمله وبلاگ نویسی رو بخاطرش فرستادم تعطیلات، و بعد میفهمم یک سری چیز ها دیگه قرار نیستن به من برگردن! 

    شاید به اندازه خیلی های دیگه ننوشته باشم، خاطره نداشته باشم، اما هر چیزی که از اینجا دارم برام تا آخر عمر ارزشمند می‌مونه! 

     

    از بیان و کاربرهاش ممنونم که یادم دادن وقتی غمگینم بنویسم و وقتی خوشحالم ثبتش کنم، یاد گرفتم صحبت کنم، بخونم و بشنوم. 

    و در آخر اعتراف می‌کنم اونقدری که از افراد اینجا و تجربیاتشون استفاده کردم و در رشد و شخصیت من تاثیرات مثبت داشت، که پدر و مادرم هیچوقت برای اینجوری بزرگ کردن من وقت نداشتن! 

    سپاسگزار و غمگینم. 

  • ۵
  • نظرات [ ۴ ]
    • Arnika ‌~
    • شنبه ۲۰ بهمن ۰۳

    برای چی ادامه می‌دید؟!

    همه وقتی بهم نگاه می‌کنن میگن تو سرشار از شوق زندگی و نشاط هستی! پس چرا خودم هنوز یک دلیل درست حسابی برای بیدار شدن، نفس کشیدن و ادامه دادن برای خودم پیدا نمی‌کنم؟! فایده نداره چقدر بهم بگن خوب و کافی هستم وقتی خودم نمی‌تونم حسش کنم! وقتی خودم انقدر خسته و بریده‌ام دیگه چرا باید به اینکه با رفتنم ممکنه کسی ناراحت بشه اهمیت بدم؟! 

  • ۱
  • نظرات [ ۵ ]
    • Arnika ‌~
    • دوشنبه ۱۴ آبان ۰۳

    I'm Seventeen

    همه چی درست میشه

    مثل عقربه های ساعت 

    که توی دایره میچرخن و دوباره به جای خودشون برمیگردن.

    Circles_Seventeen

    آهنگ

    مبینای عزیز الان دیگه رسما ۱۷ سالگیت رو پر کردی و وارد ۱۸ سالگی شدی.

    شمع ها رو فوت میکنم؛ این یعنی پایانِ ۱۷ سال خندیدن، ۱۷ سال اشک ریختن، ۱۷ سال دوست داشتن ، ۱۷ سال دوست داشته شدن،  ۱۷ سال نفس کشیدن، ۱۷ سال زندگی کردن. و شروعی هست برای سال های بیشتر.

    امسال به معنای واقعی کلمه نوجوونی رو حس کردم، این سال با شادی زیادی شروع شد و با یک آرامش همراه خستگی زیاد داره به پایان میرسه.

    یادمه روزای اول طرفدار سونتین شدم و کلی اوقات خوش رو با دوستام گذروندم. وسطاش نمیدونم چی شد چطور شد که حس کردم جای درستی نیستم، پیش آدمایی که نباید هستم، پس دوستام رو کنار گذاشتم، هم احساس رضایت دارم هم دلتنگی، ولی هنوز فکر میکنم این بهترین کار بود. به لطف بابا توی ورزش جدی تر شدم. برای خیلی از کارهایی که کردم و نکردم احساس پشیمونی داشتم. به مهدی نزدیکتر و از مامان و بابا دورتر شدم، مخصوصا بابا. بعد سال ها با مامان کیدرام دیدم. شب ها با مهدی رقصیدم. چند ماه با بابا قهر کردم. من و مهدی بعضی راز هامون رو به هم گفتیم. بعد چهار سال دوباره کراش نوجوونی داشتم(🗿). بیشتر قدردان خوشی های کوچیک شدم. تصمیم گرفتم روابطم رو بیشتر کنترل کنم. برای گذشته دلتنگ شدم حتی برای ناراحتی ها و دغدغه های کودکی. دوست های خوبی هم تونستم پیدا کنم و الان هم قدر دوستای خوب قدیمی رو هم بیشتر میدونم. امسال بیشتر همدردی کردم. با سه تا از دوستام رفتم کلاس کمک های اولیه. خودم شنا یاد گرفتم. فهمیدم برای اولین بار توی این شهر فسقلی یک اجرای نمایشی تکواندو رو انجام دادیم که لیدر و سنترش من بودم. دعوا کردم. با مامان و مهدی و بابابزرگ رفتیم کنسرت. چند تا دنس یاد گرفتم. کلی آهنگ خوب گوش دادم. کلی کیدرام و ورایتی شو دیدم. فهمیدم مهم نیست اعتقادات و مذهبم چی باشه من به ارتباط با خدا نیازمندم و خدا رو قبول دارم. و امسال فک کنم اولین بار بود که توی اوقات فراغت دو تا گروه استن میکردم(حال دادxD) ✨هفده✨فردا با هم✨فایتینگ مبینا

     

    امسال هم خوب بخور و بخواب البته بعد از اینکه خوب درس خوندی و ورزش کردیxD دالی

  • ۱۱
  • نظرات [ ۷ ]
    • Arnika ‌~
    • شنبه ۲۲ ارديبهشت ۰۳
    ای ملائک که به سنجیدن ما مشغولید؛
    بنویسید که اندوه بشر بسیار است.
    _حامد عسکری_

    می‌نویسم؛ از امیدی که بر تنِ درد می‌تابد.

    لطفا با لبخند وارد شوید.
    منوی وبلاگ
    موضوعات
    نویسندگان
    پیوندها