۹۶ مطلب توسط «Arnika ‌~» ثبت شده است

دوبادو واری واری

آروشا میگفت این عکس وایب من رو میده، دروغ چرا خوشم اومدxD این پست هم پر از خزعبلاتی راجب خودمه.

از وقتی اومدم دبیرستان، انقدر به دکتر و متخصص برای مشکلات مختلف مراجعه کردم که دیگه حالم از خودم بهم میخوره:[ 

شاید بگید بخاطر استرسه... شاید تا پارسال صدق میکرد، ولی دیگه از یک جاییش به بعد واقعا ربطی نداره.

 

کارنامه گرفتم، اکثر نمره هام قابل پیش‌بینی بودن، بجز نگارش و تاریخ، نگارش بهم ۱۹/۵ داد و تاریخ ۲۰ شدم. باید به یاسمن بگم یادش نره جایزمو بده، قرار بود اگر تاریخو بالای ۱۸ بگیرم برام یک چیزی بخره. 

 

مدیر بهم گفت: مبینا دیروز داشتم بهت فکر میکردم، تو خوبی؟ دیگه مثل قبل سرحال نیستی.

بهش گفتم : خوبم، فقط یکم جدی تر شدم نسبت به درسم.

دروغ نگفتم ولی همه چیز رو هم نگفتم، فقط درحدی گفتم که حس میکردم از نگرانی درش میاره.

 

برای یک ماه باید باشگاه نرم، البته مشخص نیست شاید مجبور بشم این وقفه رو طولانی تر کنم، فقط امیدوارم افسردگی نگیرم. این یعنی دو هفته باقی مونده از لیگ رو هم نمیتونم شرکت کنم و دیدن کراشم هم پَر. از مسابقه ندادن خوشحالم البته، اونقدری خوشحال هستم که ندیدن کراشم نمیتونه غمگینم کنه.

 

تو این مدت فهمیدم گاهی یک سری اتفاقات بد و ناراحت کننده میتونه کمکم کنه که راهمو پیدا کنم، بعد از شنیدن یک سری حرف ها از یک سری افراد بالاخره فهمیدم چی میخوام از زندگی، شاید راهی که کمک میکنه ازشون دور بشم و بتونم شروع بهتری داشته باشم(؟). به علاوه بیشتر خودمو شناختم.

 

گاهی فکر میکردم لذت بردن از تنها انجام دادن کارها خیلی برای من صدق نمیکنه و همیشه از تنها بودن میترسیدم، ولی واقعیت این بود من هیچوقت تنها کاری رو انجام ندادم، ولی وقتی انجام دادم، فهمیدم من واقعا باید تنها باشم اگر میخوام از زندگیم لذت ببرم و حس آزادی کنم.

 

دوست دارم برم توی یک کلبه وسط جنگل همش کیدرام ببینم و کتاب بخونم.

 

شاید تا یک سال پیش هم از بغل کردن بدم میومد، اما الان مهم نیست کی باشه و کجا باشه، بغل خونم بیفته سریع از یکی میخوام بغلم کنه؛[ به قول یکی از بچهای کتابخونه انسان برای زنده موندن به روزی حداقل ۴ عدد بغل نیاز داره. 

 

روابط اجتماعیم خیلی گستردن، ولی ضعیفن یا بهتره بگم همونقدر هم حریمم رو بسته نگه داشتم. با همه آدم ها می‌تونم حرف بزنم و لبخند بزنم، اما به مدت کوتاه و در حد محدود. 

 

با آدم بزرگا و افراد همسن و سالم نمیتونم خوب ارتباط برقرار کنم، شاید چون مطمئنم که نمیتونن بهم کمکی بکنن، ولی برعکس از حرف زدن با افرادی که با اختلاف کمی ازم بزرگتر هستن (شاید حداقل ۲سال) خیلی لذت میبرم. یا بهتره بگم افرادی که میتونن درست راهنماییم کنن برای ادامه مسیرم و تا حدودی بخاطر نزدیکی سن میتونن درکم کنن.

 

برنامه هام خوب پیش نمیره، خب دلیلش واضحه خستگی امتحانا اونقدر بود که بخاطرش کلی لهو و لعب کردم(یکم فیلم دیدم) و عقب افتادم از درسام.

 

چطور بعضیا دوست دارن دانشگاه شهرشون درس بخونن تا نزدیک خانواده باشن؟! من یکی از بزرگترین دلایلم برای دانشگاه رفتن دوری از خانواده و رفتن از این شهر نفرین شدست.

 

یک مقاله راجب نشانه های کسی که در دوران بچگی دچار کمبود محبت بوده خوندم، ازینکه این همه ویژگی یک جا از خودم میدیدم دچار شوک شدم، البته طبیعیه برای بچه‌ای که از ۶ ماهگیش میرفته مهدکودک، و خانوادش همیشه سرکار بودن. یادمه بچه بودم خانمی که ازم مراقبت میکرد رو از مامانم هم بیشتر دوست داشتمxD اتفاقا چند وقت پیش دیدمش، بهش میگم خاله نسرین، یک دختر کوچولو داشت، روبه دخترش به من اشاره کرد و گفت ببین مامانمی این دختر اولمهxD خیلی کیوت بودمسپینیمیㅠㅠ 

 

من اول سال کلی ذوق داشتم برای اردوی مدرسه، ولی قرار نیست برم، چون دیگه کسی رو ندارم که بخوایم اونجا با همدیگه وقت بگذرونیم.

 

نمیدونم دوستام (سابق؟) چی میگن چی میکنن الان چجور آدمی هستن، با اینکه حرفی یا حرکتی ازشون ندیدم اما بعضیاشون حس خوبی به من نمیدن، دست خودم نیست ولی نگاه کردن بهشون حس خفگی و بدی رو به من میده. 

 

جدیدا حس آدمایی رو دارم که عشقشون رو از دست دادن:[[[ چرا واقعا؟! این دیگه چه مرحله‌ایه؟؟؟ 

 

دوست دارم توی ظاهرم تغییر ایجاد کنم، شاید موهامو رنگ کنم؟! هم میترسم خیلی جلب توجه کنه هم دوست دارم انجامش بدم. مامانم میگه ببین الان چی مده، ولی من برام مهم نیست فقط دوست دارم همه کلمو آبی کنم🗿 تو مدرسه داشتم میگفتم میخوام رنگ کنم، یکی(تقریبا مثل سگ و گربه‌ایم) گفت نههه من میمیرم. بله الان برای رنگ کردن مطمئن‌تر شدمxDDD فقط نمیدونم به معاون چی بگم. 

 

من برای آدمایی که اصن نمیدونم وجود خارجی دارن یا نه، حس دلتنگی دارم. 

  • ۶
  • نظرات [ ۳ ]
    • Arnika ‌~
    • دوشنبه ۱۶ بهمن ۰۲

    #افکار_یک_شیرکاکائو

     

    #1

    در دورانی که همه‌ی هم سن و سال هایم یک نفر را عاشقانه دوست دارند یا حداقل یک بار وارد رابطه شده‌اند،

    من به این فکر می‌کنم که اگر روزهای بارانی به کلبه‌ام در جنگل رفتم گیتار بزنم یا ویالون؟!D": 

     

    #2

    یکی بود یکی نبود، یک روز قیلی و ویلی داشتند بادبادک بازی می‌کردند، ناگهان ویلی گفت:« نمی‌دانم چرا بادبادک من بالاتر نمی‌رود.» قیلی گفت:« بادبادک تو دیگر نخ ندارد.» پس قیلی تصمیم گرفت از نخ بادبادکش به ویلی بدهد همین که نخ را برید بادبادک قیلی را باد برد. 
    قصه ما به سر رسید کلاغه به خونه‌ش نرسیدD: 

     

    3# شیرکاکائوهای دیگه هم از وقتی که شیر و کاکائو بودن همیشه فکر میکردن آینده قراره بهتر باشه؟! به لطف زندگی بیشتر کباب کوبیده هستم تا شیرکاکائو:« 

     

  • ۱۴
  • نظرات [ ۷۵ ]
    • Arnika ‌~
    • شنبه ۱۶ دی ۰۲

    غزلی برای محبت بعد

    ببخشید که انقدر بی‌مقدمه و بدون هیچ توضیحی این محبت بینمون رو تموم کردم، هیچوقت تقصیر تو نبوده و نیست، تو هیچ کمبودی نداری و بیشترین عشق رو به من دادی، به گذشته که نگاه میکنم به وضوح می‌بینم که خیلی از اولین های خوب رو با تو تجربه کردم، آرزوها برای این دوستی داشتم و داشتی، تو در نظر من زیبا بودی و هستی، هنوز هم نمیتونم توضیح بدم چرا و برای چی، فقط ازت میخوام درک کنی. 

    این رو بدون برای از سرگیری محبتم به سوی غزل در بعدهایی نزدیک لحظه شماری می‌کنم. دوست دار تو دوستی بی‌غزل.

     

    پ.ن:امروز توی کتابخونه یک دختری بهم گفت من خیلی براش آشنام و اولین بار من رو کنار تو دیده. میدونی فقط حس کردم برای بعضی روزها خیلی دلتنگم ولی دستم برای خیلی چیزها خیلی بسته‌ست. 

    پ.ن۲: کاش می‌تونستم این رو نشون خودت بدم.

  • ۵
  • نظرات [ ۳ ]
    • Arnika ‌~
    • شنبه ۹ دی ۰۲

    بزرگترهای من

    بزرگترها؟! بزرگترهای من فقط از من بچه‌ترن. بزرگترهای من فقط بلدن آرزوها و خواسته های خودشون رو به من تحمیل کنن و کنارش بگن البته تصمیم آخر با خودته و وقتی دیدن تو موفق نشدی یا بریدی جوری بزنن توی سرت که دیگه بلند نشی. بزرگتر های من فقط میتونن امکانات الان و با گذشته مقایسه کنن هی بکوبونن توی سرت که دیگه چی میخوای تو که همه چی داری؟! بزرگتر های من هر روز بهت میگن چقدر بچه بی‌احساس و کم حرفی هستی، وقتی خودشون تا حالا یکبار نیومدن بپرسن بچه تو حالت خوبه؟! بزرگترهای من دلشون میخواد بهشون احترام بذاری وقتی خودشون صاف صاف راه میرن و توی چشمت زل میزنن و تحقیرت میکنن. بزرگترهای من بعد از ۱۶ سال تازه یادشون افتاده یک بچه ای دارن که باید تربیتش کنن. بزرگترهای من، من رو بی‌نقص می‌خوان. بزرگترهای من انتظار دارن شاد باشم. 

  • ۶
  • نظرات [ ۲ ]
    • Arnika ‌~
    • چهارشنبه ۶ دی ۰۲

    ?What is the name of this feeling

    وقتی نیستی و بهت فکر می‌کنم انگار که قلبم می‌خواد از جاش دربیاد و نمیتونم دست به کاری بزنم، ولی وقتی روبه‌روم وایسادی و باهات حرف میزنم انگار برام مثل بقیه هستی، معمولی و غریبه. تو کی هستی؟ من برای تو چجوریم؟! مهم تر از همه اسم این حس چیه؟! 

  • ۴
  • نظرات [ ۴ ]
    • Arnika ‌~
    • شنبه ۲۵ آذر ۰۲

    نارنیای عزیز؛ سرزمین زندگان.

    نارنیای عزیز، همانطور که قرار بود دارم راجب سفرم برایت می‌نویسم، این چهارمین مقصد من هست و اگر از آن زنده بیرون بیایم دو مقصد دیگر در پیش دارم، نمیدانم راجب سرزمین زندگان شنید‌ه‌ای یا نه، اما اینجا برعکس اسمش هیچکس زنده نیست، برای همین میگویم اگر از آن زنده بیرون بیایم... مردم اینجا زنده بودن را در حرکت کردن، غذا خوردن، سالم بودن، خوابیدن و... می‌بینند؛ اینجا هیچکس سلام نمیکند، هیچکس لبخند نمیزند و کسی عاشق نیست، مردم این سرزمین رسما مرده‌اند. فعلا تنها زنده سرزمین مردگان من هستم؛ حقیقتا سالم نیستم، غذا هم نمیتوانم خوب بخورم، خوابم هم نمیبرد، اما من هنوز عاشق توعم، من رنگم فرق دارد.

    آنها هر شب مثل عشاقی مجنون رفتار میکنند و صبح تو را فراموش، اما من شب هاست که عاشقی نکردم و سال‌هاست مجنونم. 

    نارنیای عزیز، خسته هستم، نه از این سرزمین، بلکه از سفر. همیشه امیدوارم مقصد های پیش رو بهتر باشند اما انگار قرار است در مقصد آخر سر از قبرستان دربیاورم، دوست دارم تو را ببینم اما این سفر جای تو نیست، دیدن انسان هایی که فقط رگ و پوست دارند و چشمانشان آسمانی برای ستارگان ندارد برای تو خوب نیست، انسان هایی که می‌دوند و خودشان و من را در زمانی که ساخت دست خودشان است به زنجیر می‌کشند، مردمی که شب می‌بوسند و روز می‌کشند. مردمی که نمی‌خندد و می‌خوابند. دل تو نازک تر از این حرف هاست نارنیای من.

    دنبال من نگرد که مبادا در این هزارتوی طلسم شده گرفتار شوی. دوست دارم منتظرم و عاشقم بمانی، اما افسوس که من نیز عاشق و پایان داستان را می‌دانم، پس منتظر نمان و فاصله بگیر که می‌ترسم در جهنم گناهانشان تو را هم در کنار من بسوزانند. دوستت دارم و برایت می‌نویسم.

  • ۷
  • نظرات [ ۳ ]
    • Arnika ‌~
    • سه شنبه ۲۱ آذر ۰۲

    مبینای ده سال آینده

    مبینای ده سال آینده‌ی عزیز، همیشه کلی خاطره و اتفاق هست که دلم میخواد تعریف کنم، ولی نمیدونم چرا جدیدا تا این صفحه رو باز میکنم حس می‌کنم الان این کار اشتباهیه. من رو به خاطر این حس ببخش و کمکم کن زودتر این وضعیت تموم شه. 

  • ۵
  • نظرات [ ۱ ]
    • Arnika ‌~
    • دوشنبه ۲۰ آذر ۰۲
    ای ملائک که به سنجیدن ما مشغولید؛
    بنویسید که اندوه بشر بسیار است.
    _حامد عسکری_

    می‌نویسم؛ از امیدی که بر تنِ درد می‌تابد.

    لطفا با لبخند وارد شوید.
    منوی وبلاگ
    موضوعات
    نویسندگان
    پیوندها